با خود چه کردهام؟
مانند بچگی
این بار «اندوه» را بخش کردهام
و در بخش اولش
بسیار ماندهام
دیدار
چه خوب بود
اگر بین من و تو
نه رودی بود و نه کوهی
و نه سایه هیچ ناامیدی
و نه هیچ آفتاب تند سوزانی
بین ما فقط راهی بود
هموار
و صاف
و روشن
که قلبهای ما را به هم میپیوست
که تنهای ما را به هم میپیوست
ولی دیگر مرا امید رفتن به چنین راهی
نیست
و چشمم از دیدن پستی و بلندی
راهها
و ناهمواریهایشان
فرسوده است
گامهایم از رفتن در تاریکی
به ستوه آمدهاند
تنم آرزوی فراموشی را دارد
ولی هنوز قلبم چون شمعی
میسوزد
و من برین کوره راههای ناهموار
به امید دیدار تو
روان هستم
با نام من آلوده میشود
زمین،
هوا،
دستهای من،
دستهای تو
جستوجویم مکن