ای سرزمین!کدام فرزندها،در کدام نسل،تو را آزاد،آبادو سربلند؛با چشمان باور خود خواهند دید؟ ای مادر ما،ایران! جان زخمی تو در کدام روز هفته التیام خواهد پذیرفت؟ چشمان ما به راه عافیت تو سفید شد؛ ای ما نثار عافیت تو!
محمود دولت آبادی
نونٍ نوشتن
و دوباره این منم , تنها
سردرگم در انبوه احساسات بی معنا
و نمی دانم فردا چه خوابی برام دیده
و آسمان فردا چقدر به آبی دلخواهم شبیه است .
همیشه لحظه های این گونه را فقط زیسته ام
به مانند گیاهی که تنش را به دست باد سپرده است
و یا گوسفندی که حواس اش را به چریدن پرت کرده است.
و این منم , مثل همیشه تنها
کسی پشت ام را به کوهی گرم نکرده است
و زمین زیر پایم عادت به سفت بودن ندارد
و در پیش رویم سرابی است که دوست دارم آب باشد
مثل همیشه خسته , مثل همیشه تشنه
به لب هایی زل زدم که ترک تشنگی ندارند
و از این که لب هایی هستند که تشنه نیستند شادم
و این که همه مثل من نیستند
زیر لب زمزمه می کنم که خدا را دوست دارم
خودم را قربانی ابراهیم تصور می کنم و
چشم هایم را می بندم و به حکمت کار ابراهیم فکر می کنم
دوست ندارم به کار ابراهیم تردید کنم
دوست ندارم به حرفهای دیگران گوش کنم
به حرف آنهایی که لجوجانه کار ابراهیم را بیهوده می دانند
من این لحظه های تردید را زیسته ام و می دانم
که چقدر آن را دوست ندارم
دوباره دورم را گرفته اند
بی معنا و لجوج
انگار که میخواهند دوباره مرا هدایت کنند
دوباره منم , این بار تنها تر
دوست ندارم کاری بکنم
دوست دارم این گونه فکر کنم که تنهایی زیباترین لحظه های زندگی است .
و باز فکر می کنم که این کفاره گناهی است
گناهی که به خاطر ندارم
ولی باید باشد
گناه هایی که یک یک تنهاترم می کنند
و لبانم را خشک تر
و بازوانم را خسته تر
دوباره به قلم پناه می برم ,
همیشه این قلم بوده که بر روی گناهانم خط کشیده
و مرا شفاعت کرده است .
دوباره به قلم پناه می برم
و باز منم با یک قلم خسته در دست
و این بار تنهاتر از همیشه .
دیگر این پنجره بگشای که من
به ستوه آمدم از این شب تنگ
دیرگاهیست که در خانه همسایه من خوانده خروس
وین شب تلخ عبوس
می فشارد به دلم پای درنگ
دیرگاهیست که من در دل این شام سیاه
پشت این پنجره بیدار و خموش
مانده ام چشم به راه
همه چشم و همه گوش
مست آن بانگ دلاویز که می آید نرم
محو آن اختر شب تاب که می سوزد گرم
مات این پرده شبگیر که می بازد رنگ
آری این
پنجره یگشای که صبح
می درخشد پس این پرده تار
می رسد از دل خونین سحر بانگ خروس
وز رخ آینه ام می سترد زنگ فسوس
بوسه مهر که در چشم من افشانده شرار
خنده روز که با اشک من آمیخته رنگ
(ه.ا.سایه)