-
ما خرسهای قطبی یخزده
شنبه 9 آذرماه سال 1392 00:43
احساس میکنم یخ زده است: نوک انگشتانم شاید، واژههایام شاید، صفحهی کلید کامپیوترم شاید، دنیایام شاید... حس میکنم مچاله شده است دیروزهایام شاید، امروزهایام شاید، روزهایام شاید... گسستن ما دستهجمعی نیست. حفره به حفره از هم میپاشیم. حفره به حفره در خود فرو میرویم، یخ میزنیم، یخ میکنیم. دردهایمان را...
-
انسان آینده
سهشنبه 25 تیرماه سال 1392 02:52
مغزم نیاز به خیلی چیزاها داره و بدون اونها احساس بدی در کل تولید می کنه , یادش بخیر , یادم نمی آد این دیالوگ رو کجا شنیدم ولی یادش شیرینه و تاثیرش تا همین الان هست , "اگر سرم رو از بدنم جدا کنند, من چه خواهم گفت ؟ من و بدنم ؟ یا من و سرم ؟!!!! , سر من چه حقی داره که خودش رو "من" بدونه !!! " . مغز...
-
در انتظار دیدن
شنبه 16 دیماه سال 1391 19:43
ای سرزمین!کدام فرزندها،در کدام نسل،تو را آزاد،آبادو سربلند؛با چشمان باور خود خواهند دید؟ ای مادر ما،ایران! جان زخمی تو در کدام روز هفته التیام خواهد پذیرفت؟ چشمان ما به راه عافیت تو سفید شد؛ ای ما نثار عافیت تو! محمود دولت آبادی نونٍ نوشتن
-
تنهایی
شنبه 16 دیماه سال 1391 19:28
و دوباره این منم , تنها سردرگم در انبوه احساسات بی معنا و نمی دانم فردا چه خوابی برام دیده و آسمان فردا چقدر به آبی دلخواهم شبیه است . همیشه لحظه های این گونه را فقط زیسته ام به مانند گیاهی که تنش را به دست باد سپرده است و یا گوسفندی که حواس اش را به چریدن پرت کرده است. و این منم , مثل همیشه تنها کسی پشت ام را به کوهی...
-
پنجره بسته
شنبه 16 دیماه سال 1391 14:31
دیگر این پنجره بگشای که من به ستوه آمدم از این شب تنگ دیرگاهیست که در خانه همسایه من خوانده خروس وین شب تلخ عبوس می فشارد به دلم پای درنگ دیرگاهیست که من در دل این شام سیاه پشت این پنجره بیدار و خموش مانده ام چشم به راه همه چشم و همه گوش مست آن بانگ دلاویز که می آید نرم محو آن اختر شب تاب که می سوزد گرم مات این پرده...
-
«با تمام وجود غمگینم»
سهشنبه 2 آبانماه سال 1391 14:27
حس رانده شدن از مکانی که در آن رشد کردم، درس خواندم، عاشق شدم، عشق را تا ابد فراموش کردم، عزیزترینِ زندگیام را خاک کردم؛ حس تلخی است که ذرهای امید در پس پشت آن نیست. فقط میدانم ناگزیر به رفتنی هستیم که هیچ کدام دلمان نمیخواست. ما برای ماندن جنگیدیم. اما واقعا با هر «خوک»ی نمیتوان کشتی گرفت. مکان، همیشه جزئی از...
-
در همین روزها
سهشنبه 2 آبانماه سال 1391 14:18
روزهایی هست که مثل امروز به جای سه چرخ، چهار چرخ حالم پنچر است. این روزها بیش از همیشه میچسبم به یک تک آهنگ بدبخت و آنقدر گوش میکنم که از فرط تکرار خواننده هم آن را عوضی میخواند! بیآنکه بفهمم چه میگوید دوست دارم موسیقی و متن در گوشم تکرار شود. درست مثل تکرار شدن حال بد من. دقیقا در همین روزهاست که دلم بازیهای...
-
بترس از ...
سهشنبه 2 آبانماه سال 1391 14:10
من از خیلی چیزها میترسم، درست به اندازهی سوسکی که هوس میکند پاهایاش را قفل کند توی سلولهای تنات و آرام آرام خودش را بکشد بالا. من از آدمهای رفاقتهای بیدر و پیکر، از آدمهایی که حافظهای برای مهربانی ندارند، از آدمهایی که نه میدانند چرا دوست میشوند و نه چرا دشمن، خیلی میترسم. درست به اندازهی سوسکی که هوس...
-
مار و پونه
چهارشنبه 29 شهریورماه سال 1391 00:18
مار از پونه، من از مار بدم میآید یعنی از عامل آزار بدم میآید هم ازین هرزه علفهای چمن بیزارم هم ز همسایگی خار بدم میآید کاش میشد بنویسم بزنم بر در باغ که من از اینهمه دیوار بدم میآید دوست دارم به ملاقات سپیدار روم ولی از مرد تبردار بدم میآید ای صبا! بگذر و بر مرد تبردار بگو که من از کار تو بسیار بدم میآید عمق...
-
تحمل ام میکنی ؟
شنبه 11 شهریورماه سال 1391 17:28
تحملام میکنی. این را خوب میدانم. میدانی ترازوی حس یکسان نیست و باز هی وزنه اضافه میکنی. وزنه اضافه میکنی تا تو پایین بروی و من بالا بمانم. فکر میکنی حالام در این اوج خوب است. گمان میکنی له شدنات را نمیفهمم. نا ندارم بلند شوم و وزنهها را بکشانم به یک تساوی. روزها، لب به لب پر از مرگاند. پر از حسهایی که...
-
از نوستالژی متنفرم
شنبه 11 شهریورماه سال 1391 17:27
نمیتوانم با «یادت بخیر» زندگی کنم. این یادت بخیر چیزی از من کم میکند. رگهایام را به اضطراب و طغیان میکشاند. نمیتوانم به خاطرات دست بزنم. دست که میزنم همه چیز جابهجا میشود. دست که میزنم یک خروار خاطره اضافه میآورم و نمیدانم با مازادشان چه کنم؟ جایی برای مخفی کردنشان ندارم. میریزد بیرون و هی بیشتر سرریز...
-
باختیم
یکشنبه 29 مردادماه سال 1391 14:12
گفتید: «زندگی کن و خوش باش و دم نزن!» این حرف ها برای من از مرگ بدتر است سرباز، برگ های مرا جمع می کند ما باختیم، نوبت یک مرد دیگر است... دو راهی دو راه مانده برایم که اختیار کنم دو راه: در بروم... یا که نه! فرار کنم... تو فرض کن که من از شهر زشتتان رفتم خودم اگر بروم با دلم چه کار کنم؟! پوچم یک چراغ خاموش است، یک...
-
باران سرخ
پنجشنبه 12 مردادماه سال 1391 00:17
شب هولناک تابستان بود انگار کسی در من میمرد و ما در سویهی دیگر نفرت عاشق هم میشدیم شب هولناک تابستان بود زمین خون میبارید و آسمان جنازههای در هم تنیده را وارسی میکرد باران مرداد، دانههای سرخ انار بود که در مسلخ دستی بزرگ آب لنبو میشد
-
چوب معلم گله ....
چهارشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1391 02:20
لحظه هایی که دل تنگ می شود دلیل نوشتنم را خیلی دوست دارم . نمی دانم چرا ولی عرفان کودکانه ای سراغم می آید . شیرین و دوست داشتنی . احساس می کنم اگر در چنین لحظه هایی ننویسم گناهی بزرگ مرتکب شده ام . اینکه چه بنویسم و از که بنویسم مهم نیست . فقط باید بنویسم . امروز روز معلم است و این دلیل کافی برای دلتنگی و دلشکستی است....
-
کفر
جمعه 25 فروردینماه سال 1391 23:43
میخواهم دعا بخوانم با همان قدرتی که میخواهم کفر بگویم! میخواهم مجازات کنم با همان قدرتی که میخواهم ببخشم! میخواهم هدیه کنم با همان قدرتی که از آغاز با من بود! میخواهم پیروز شوم آخر نمیتوانم پیروزی آنان را بر خودم ببینم! (آلساندرو پاناگولیس)
-
آدم ها می آیند، می روند...
جمعه 25 فروردینماه سال 1391 23:11
دیشب داشتم مطالب به جا مانده از ماه نامه دوست داشتنی "تجربه" را نگاه می کردم که دیدم مطلبی از خشایار دیهیمی را جا انداخته ام. مطلبی در خصوص نمایشنامه های چخوف و ایضا داستان هایش. بند آخر یادداشت، نقل قولی بود از خود آنتوان چخوف فقید. از آن نقل قول هایی که به اندازه یک ترم دانشگاهی حرف در خود دارند. به نوعی...
-
چشمان من
جمعه 25 فروردینماه سال 1391 23:03
شب در چشمان من است به سیاهی چشمهایم نگاه کن روز در چشمان من است به سفیدی چشمهایم نگاه کن شب و روز در چشمان من است به چشمهای من نگاه کن چشم اگر فرو بندم جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت به یاد حسین پناهی...
-
این روزها
یکشنبه 20 فروردینماه سال 1391 20:10
این روزها از هرچه شعر و شاعر بدم می آید و از هرچه چشم و ابروست متنفرم و حالم از هرچه ایهام و ابهام بهم می خورد این روزها که پر شده از فریاد ها و دستهایی که به آسمان می روند این روزها که پر شده از اشک ها و خون هایی که به زمین می ریزند این روزها این روزها این روزها ... هرچه بیشتر به این روزها نگاه می کنم بیشتر یقین پیدا...
-
سلامی به ایران در سال 91
یکشنبه 6 فروردینماه سال 1391 01:49
خوابیده ام کنار دریا در آب نمک آدم قحطی که شد خبرم کن سلام سرزمین من، نامت همچنان ایران است و چه موزون همقافیهای با ویران. و من چه خام باورانه گمان میکردم گر بر تو نتازند تو همچنان کنام پلنگانی و شیران. و از یاد برده بودم که یک به یک شیران و پلنگان را مثله کردهاند و تن آغشته با کاهشان را به دیوارت آویختهاند...
-
هیمه
یکشنبه 6 فروردینماه سال 1391 01:25
نه آنکه فکر کنی سرد است که من در تهاجم کولاک، یکجا تمام هیمههای جهان را انبار کردهام در پشت خانهام... و در تفکر یک باغ آتشم به تنهایی من هیمهام برادر خوبم، بشکن مرا برای اجاق سرد اتاقت. آتشم بزن... من هیمهام خسرو گلسرخی
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 6 فروردینماه سال 1391 00:45
درد دوست داشتن یا کسی را برای دوست داشتن، نداشتن هر دو درد است درد من هر دو گوسفند گوسفندانی بودیم خرمان کردند گرگ شدیم بازیچه کودکیام رفت بازیچههایم را فراموش کردم و بازی شروع شد بازیچه من بودم الف از ابتدا اولین اسم آدم بود از آغاز بر سر الف کلاه گذاشتند اشکال در شعرم گفته بودم که دوستت دارم وعده دادم ترا میبوسم...
-
بر میگردم
جمعه 12 اسفندماه سال 1390 13:29
وقتی هر اتفاق در لایههای تداعی بیکران چنان گیر میکند که هر بو و حرکت دستی و هر مکان و موقعیت زمانی تو را به یاد کسی میاندازد، یعنی آنقدر عمر کردهای که زمان برگشت از مسیر رفت فرا رسیده است.
-
اخلاق در فلسفه کانت
دوشنبه 19 دیماه سال 1390 15:41
یکی از مسائل اصلی فلسفه اخلاق ارتباط بین اخلاق و دین است. عالمان اخلاق دینی ادعا دارند که بدون دین، اخلاقی وجود ندارد چونبدون خدا نمیتوان دلیلی برای متخلق بودن داشت. فلاسفه (با استثنائاتی) بر آنند که این امر را انکار کنند و حتی نظری متضاد را اتخاذ کردهاند. استوارتمیل و کانت مخالف این امرند و عقیده دارند که دین...
-
ادم
چهارشنبه 30 آذرماه سال 1390 14:09
به پندار دانای مغرب زمین پدیدآور پند نو " داروین " طبیعت زمیمون ، دمی کم نمود سپس ناسزا نامش ، آدم نمود اگر آدمیت بر این بیدمی است؟ دمی کو که من عارم از آدمی! چو اجدادم ای کاش ، میمون بدم که در جنگلی ، راحت اکنون بدم مرا آفریدند ، اینسان چرا؟ چرا آفریدند ، اینسان چرا؟ اگر پشهای بودم اندر هوا اگر اشتری بودم...
-
اعتراف
سهشنبه 1 آذرماه سال 1390 11:50
قدیما قبل از اینکه آنفولانزا مرغی بیاد یه سری از مردم تو خونشون مرغ پرورش می دادن. مامان بزرگ ما هم چنتا از این مرغارو تو باغچه ی پشت خونش نگه میداشت ولی بنده خدا همش بم میگفت نه نه نمیدونم این پدر سوخته ها کجای باغچه تخم میکنن ... منم پیش خودم احساس مسئولیت کردم که حتما باید جاشو پیدا کنم. اون زمان 5 سالم بود. رفتمو...
-
آدم برفی
جمعه 20 آبانماه سال 1390 19:02
من اگر میخندم تنها به اجبار عکاس است؛ وگرنه بی تو؛؛؛ من کجا! خنده کجا؟ دنیای آدم برفی دنیای ساده ایست اگر برف بیاید هست اگر برف نیاید نیست مثل دنیای من اگر تو باشی هستم اگر نباشی ... نه
-
من از بچهگی فیلسوف بودم!
پنجشنبه 5 آبانماه سال 1390 19:57
این را همین اول بگویم که اصولاًً از زرد نویسی و استفاده از سس زرد برای خوراندن مطلب به مخاطب خوشم نمیآید. شما هم اصلاً فکر نکنید که این تیتر و آنچه در زیر خواهد آمد مصداق عبارت پیشین است. به قول قدما این داستان کاملاً واقعی است. این را همین اول گفتم که فکر نکنید چون بازدید کنندگان اینجا به عدد بندهای یک انگشت شست-و...
-
نیهیلیسم
پنجشنبه 5 آبانماه سال 1390 18:34
نیهیلیسم یه پدیده اجتماعیه ارزشهای گذشته رو انکار میکنه و از وضع ارزشهای تازه جلوگیری میکنه (نیهیلیسم فعال یا actif)و در سطحی پایینتر فقط به انکار ارزشها میپردازه (نیهیلیسم غیر فعال یا passif) دورانی از یک «رنج بزرگ همگانی» در راه است، آخرین دوران رنج.
-
بیزاری
دوشنبه 25 مهرماه سال 1390 16:13
خسته ام از همه ، خسته از دنیا آسمان بشنو از ، قلب من این صدا ای زندگی بیزار از تواَم ، بیزار از این عالم بیگانه ام با سیمای تو ، دیوانه ی دنیای تو درهم مشکن زنجیر مرا ، بهتر که شوم رسوا رفتم که دگر با دست شما ، پنهان شوم از چشم دنیا * * * * * خسته ام از همه خسته از دنیا آسمان بشنو از ، قلب من این صدا زندگی بیزار از...
-
بوی مدرسه
شنبه 16 مهرماه سال 1390 10:48
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 امروز روز اول مهر است و آغاز سال تحصیلی و به قول معروف بوی مدرسه داره میاد. اما واقعا" منظور از "بوی مدرسه" چیه؟ ... همون بویی که سر کلاس میامد و ما دماغمونو میگرفتیم و می خندیدیم و می انداختیم گردن همدیگه ؟ ... نمیدونم ... شاید. به هر حال من از...