انسان شریف

پینوکیو . آدم باش . آدمک نمی‌خواهم.

انسان شریف

پینوکیو . آدم باش . آدمک نمی‌خواهم.

ترنم

تبعید

دستانم بوی گل می‌داد

مرا گرفتند

به جرم چیدن گل

به کویر تبعیدم کردند

و یک نفر نگفت

شاید گلی کاشته باشد 

  

اشکال

در شعرم

گفته بودم که دوستت دارم

وعده دادم

ترا می‌بوسم

خط کشیدند بر آن

بوسه‌ام را از لبت برداشتند

آری دستور چنین بود

شعر من اشکال دستوری داشت 

 

 

چند بخشه؟

با خود چه کرده‌ام؟

مانند بچگی

این بار «اندوه» را بخش کرده‌ام

و در بخش اولش

بسیار مانده‌ام 

 

 

دیدار 

چه خوب بود

اگر بین من و تو

نه رودی بود و نه کوهی

و نه سایه هیچ ناامیدی

و نه هیچ آفتاب تند سوزانی

بین ما فقط راهی بود

هموار

و صاف

و روشن

که قلب‌های ما را به هم می‌پیوست

که تن‌های ما را به هم می‌پیوست

ولی دیگر مرا امید رفتن به چنین راهی

نیست

و چشمم از دیدن پستی و بلندی

راه‌ها

و ناهمواری‌های‌شان

فرسوده است

گام‌هایم از رفتن در تاریکی

به ستوه آمده‌اند

تنم آرزوی فراموشی را دارد

ولی هنوز قلبم چون شمعی

می‌سوزد

و من برین کوره‌ راه‌های ناهموار

به امید دیدار تو

روان هستم 

 

 

آلودگی

با نام من آلوده می‌شود

زمین،

هوا،

دست‌های من،

دست‌های تو

جست‌و‌جویم مکن

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد