انسان شریف

پینوکیو . آدم باش . آدمک نمی‌خواهم.

انسان شریف

پینوکیو . آدم باش . آدمک نمی‌خواهم.

نگاه بی انتها

اندوه که از حد بگذرد جایش را می‌دهد به یک بی‌‌اعتنایی مزمن. دیگر مهم نیست: بودن یا نبودن؛ دوست داشتن یا نداشتن. آنچه اهمیت دارد کشداری رخوتناک حسی است که دیگر تو را به واکنش نمی‌کشاند. و در آن لحظه در سکوت فقط نگاه می‌کنی و نگاه می‌کنی و نگاه.

ولی، اما

برای آسیب دیدن باورهای‌ات همیشه پتک نیاز نیست.


بودم، نبودی

دیگر چه اهمیت دارد

دستانت باشند،

غسلم دهند،

دفنم کنند،

من نباشم

نظرات 9 + ارسال نظر
hadi جمعه 15 مهر‌ماه سال 1390 ساعت 06:12 ب.ظ

salam. ghalame khobidari. az neveshtehat khosham miyad

رعنا جمعه 15 مهر‌ماه سال 1390 ساعت 06:13 ب.ظ

من خیلی تو وبلاکت میاد چون هرفای دل منو میزنی

سعید جمعه 15 مهر‌ماه سال 1390 ساعت 06:15 ب.ظ

سلام . چقدر غمگین مینویسی. خیلی سیاه نمایی میکنی

سهراب جمعه 15 مهر‌ماه سال 1390 ساعت 06:18 ب.ظ

من مطلب "بوی مدرسه" رو خوندم. واقعا" دمت گرم . این بغض گلوی تو تو هنجره منم هست من هم حس و حال تو رو داشتم وقتی می خواستم برم مدرسه
دمت گرم

سمندون جمعه 15 مهر‌ماه سال 1390 ساعت 06:58 ب.ظ

چند نفر بیشتر نیستند کسانی که در زندگی ما اینجور ترسناک نیستند و می توان به حرف و نگاهشان اعتماد کرد.

ساسان جمعه 15 مهر‌ماه سال 1390 ساعت 07:10 ب.ظ

زنده باد گروندگان به حزب باد. دنیا آدم‌های هر روز به شکل جدید را دوست دارد. پر شده است از شعارهایی از این دست که فقط احمق‌ها تغییر نمی‌کنند. و چقدر خوب است که دنیای امروز ما عاری از هر حماقتی است با این رنگین‌کمانی که دور و برمان کشیده‌اند.

اندوه جمعه 15 مهر‌ماه سال 1390 ساعت 07:18 ب.ظ

گمان نکنم به اشتیاق زندگی زنده باشیم، هراس بعد مرگ که زاییده‌ی تربیت‌های مغایر با روان ماست از ما چنین موجودات هزار پاره‌ای ساخته است. می‌گویی تمام می‌شوی و تمام و باز چیزی در تو می‌گوید اگر تمام نشود چه؟ و این خود اضطرابی می‌دهد که نمی‌دانی باید با این زندگی فاقد معنا چه کنی؟
بی‌معنایی، معنای امروزه‌ی زندگی ماست. همین مسلم است و دیگر در آن تردید ندارم. هر چیزی لختی و لحظه‌ای گرمت می‌کند و باز می‌شود انجمادی تا بن سوزنده.
نه رفیق زندگی معنادار مال آدم‌هایی از جنس ما نیست. زور هم نیست.

غریب شنبه 16 مهر‌ماه سال 1390 ساعت 10:28 ق.ظ

تویِ زندگیِ همه یِ آدم ها یک صبحی هست که بیدار می شوند، چشمشان دوباره می افتد به یک زخم، همینطور نگاهش می کنند و می گویند «پس چرا خوب نمی شوی تو؟» و بعد زخم را زبان می زنند و می بوسندش و بعد راه می افتند و می روند دنبال زندگی شان، گاهی خودش خوب می شود امّا گاهی ...

آوا شنبه 16 مهر‌ماه سال 1390 ساعت 10:30 ق.ظ

سالهاست که دچار این رخوتم.
ولی ترسو نر از اونم که خودکشی کنم.
کاش یه شب بخوابم و دیگه بیدار نشم.

زنده باد گروندگان به حزب باد. دنیا آدم‌های هر روز به شکل جدید را دوست دارد. پر شده است از شعارهایی از این دست که فقط احمق‌ها تغییر نمی‌کنند. و چقدر خوب است که دنیای امروز ما عاری از هر حماقتی است با این رنگین‌کمانی که دور و برمان کشیده‌اند.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد