سلام صادق جان امروز شد دو ماه که تو اینجا هیچی ننوشتی. هر روز میام سر می زنم تا مگر یه چیز جدید ببینم. . . اما هیچی. کجایی مامی؟ چرا هیچی نمی نویسی؟ نمی خواهم پر حرفی کنم. لطف کن یه چیز جدید بزار اینجا. منتظرم. . .
نه حوصله دارم نه انگیزه برای نوشتن. گمان میکردم اینجا دیگر مال خودم است و کسی نیست که رصدم کند اما انگار برعکس شده و اینجا بیشتر مال دیگران است تا خودت.
صادق! کسی صاحب نت نیست . اگر توان نظر و فکر مخالف خودت را نداری رمز عبور برای وبلاگت انتخاب کن تا فقط دوستان و اشنایان هم فکر و هم نظرت دسترسی داشته باشند .
! منظور من از چیزی که نوشتم نظر مخالف نبود. همهی ما داریم رصد میشویم درست مثل فضای ۱۹۸۴. و این خیلی بد است. کاش این بار واقعا متوجه شوی چی نوشتم :( وگرنه میدانی که نظرات وبلاگم تایید دارد به راحتی میتوانم چیزهایی که آزارم میدهد منتشر نکنم. گرچه همین الان همین کامنت هم اذیتم کرد که چرا واقعا متوجه نشدی چی نوشتم.
صادق! من فقط پیشنهادی دادم . عمیقا معذرت میخوام که کامنتم اذیتت کرد. به دلائل بسیار بر این عفیده ام که جو دهه 60 قابل قیاس با فضای حال نیست.
شاید. اما قطعا امکانات امروز در سال ۶۰ وجود نداشت. امکاناتی که خواهناخواه تمام مخفیگاههای ذهنت را به کانون توجه تبدیل کرده است. به هر حال ممنون از این پیشنهاد. گرچه همهی ما در فیس بوک یا جایی مثل گوگل پلاس با انتخاب افرادی که ما را برای دوستی انتخاب میکنند، چنین فضایی را تجربه میکنیم و شاید به همین دلیل است که در آنجا آزادانه و فعالانه حضور داریم. ولی متاسفانه جریانی که شکل گرفته است هر انگیزهای را برای نوشتن از بین میبرد چون باید به واژهواژههایت ولو آنکه سمت و سوگیری خاصی نداشته باشد ساعتها فکر کنی و این بسیار عذابآور است. دست کم برای آدمی چون من که نوشتن برایاش فقط یک گریزگاه بود در جریان فوقالعاده معمولی زندگی.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
آخی کلاغ! من دوسش دارم اینجوری نگید راجع بهش!
شما بنویس ما گوشمان را نمی گیریم
کلاغ بیچاره!!
سلام صادق جان
امروز شد دو ماه که تو اینجا هیچی ننوشتی. هر روز میام سر می زنم تا مگر یه چیز جدید ببینم. . . اما هیچی. کجایی مامی؟ چرا هیچی نمی نویسی؟ نمی خواهم پر حرفی کنم. لطف کن یه چیز جدید بزار اینجا. منتظرم. . .
نه حوصله دارم نه انگیزه برای نوشتن. گمان میکردم اینجا دیگر مال خودم است و کسی نیست که رصدم کند اما انگار برعکس شده و اینجا بیشتر مال دیگران است تا خودت.
صادق! کسی صاحب نت نیست . اگر توان نظر و فکر مخالف خودت را نداری رمز عبور برای وبلاگت انتخاب کن تا فقط دوستان و اشنایان هم فکر و هم نظرت دسترسی داشته باشند .
! منظور من از چیزی که نوشتم نظر مخالف نبود. همهی ما داریم رصد میشویم درست مثل فضای ۱۹۸۴. و این خیلی بد است. کاش این بار واقعا متوجه شوی چی نوشتم :( وگرنه میدانی که نظرات وبلاگم تایید دارد به راحتی میتوانم چیزهایی که آزارم میدهد منتشر نکنم. گرچه همین الان همین کامنت هم اذیتم کرد که چرا واقعا متوجه نشدی چی نوشتم.
صادق! من فقط پیشنهادی دادم . عمیقا معذرت میخوام که کامنتم اذیتت کرد. به دلائل بسیار بر این عفیده ام که جو دهه 60 قابل قیاس با فضای حال نیست.
شاید. اما قطعا امکانات امروز در سال ۶۰ وجود نداشت. امکاناتی که خواهناخواه تمام مخفیگاههای ذهنت را به کانون توجه تبدیل کرده است. به هر حال ممنون از این پیشنهاد. گرچه همهی ما در فیس بوک یا جایی مثل گوگل پلاس با انتخاب افرادی که ما را برای دوستی انتخاب میکنند، چنین فضایی را تجربه میکنیم و شاید به همین دلیل است که در آنجا آزادانه و فعالانه حضور داریم. ولی متاسفانه جریانی که شکل گرفته است هر انگیزهای را برای نوشتن از بین میبرد چون باید به واژهواژههایت ولو آنکه سمت و سوگیری خاصی نداشته باشد ساعتها فکر کنی و این بسیار عذابآور است. دست کم برای آدمی چون من که نوشتن برایاش فقط یک گریزگاه بود در جریان فوقالعاده معمولی زندگی.