انسان شریف

پینوکیو . آدم باش . آدمک نمی‌خواهم.

انسان شریف

پینوکیو . آدم باش . آدمک نمی‌خواهم.

بوی مدرسه

امروز روز اول مهر است و آغاز سال تحصیلی و به قول معروف بوی مدرسه داره میاد. اما واقعا" منظور از "بوی مدرسه" چیه؟ ... همون بویی که سر کلاس میامد و ما دماغمونو میگرفتیم و می خندیدیم و می انداختیم گردن همدیگه ؟ ... نمیدونم ... شاید. به هر حال من از دوران مدرسه و بوهایش خاطرات خوشی ندارم. و از این دوران چیزی جز اجبار در نوشتن مشق ومانند پادگان ایستادن صبح اول وقت در صف هایی مانند صبحگاه نظامی ( که اگر کمی دیر میکردی مورد مآخزه و تنبیه قرار میگرفتی) و از جلو نظام مدیر و چوب دستی ناظم و اجازه گرفتن های مکرر به طوری که اگر میخواستی بنشینی یا برخیزی یا بروی یا بمانی و یا نفس بکشی قبلش باید میگفتی آقا اجازه ، به یاد نمی آورم.

معلمین وناظمانی که فکر میکردند اگر به ما لبخندی بزنند ما پر رو می شویم و دیگر حرفشان را گوش نمی دهیم و باید حتما" با ابروهایی گره کرده و چوبی در دست به نگاه می کردنند. در این میان اگر ما لبخندی از یکی از آنها می دیدیم و یا عزیزمی از کسی می شنیدیم او را فرشته نجاتمان تلقی میکردیم. به یاد می آورم در سال دوم ابتدایی زمانی که بهد از چندین دقیقه و شاید 1 ساعت شنیدن قرائت قرآن و دعای امام زمان و شعارهای مرگ بر آمریکا و ..... و صحبت های مدیر مدرسه می خواستیم در صف هایمان پشت سرهم به کلاس برویم، ناظم مدرسه به جرم اینکه لحظه ایی از صف خارج شدم می خواست مرا با خط کش چوبی که در دست داشت بزند و من از ترس فرار کردم و پشت سر بابای مدرسه که پیر مردی خمیده بود قائم شدم و به او پناه بردم فقط به این دلیل که او هر وقت مرا میدید لبخند می زد و گاهی دستش را بر سرم میکشید.

بله بله این است اول مهر این است بوی مدرسه.ما مدیون معلمانمان هستیم که اخم کردن را خوب به ما آموختند ما مدیون ناظمانمان هستیم که به ما لبخند نزدنند.

آری مهر تداعی کننده بغضی است در گلویم ، بغضی که از ترس چوب دستی ناظم نمی ترکد. هر سال در این موقع می خواهم برای گریه کردن به ناظم بگویم آقا اجازه ؟!  اما .....

با این همه می پسندم پاییز را که معافم میکند از پنهان کردن دردی که در صدایم می پیچد و اشکی که در نگاهم می چرخد، آخر همه می دانند پاییز آغاز فصل سرد است.

آقا اجازه ، تمام شد.

نظرات 11 + ارسال نظر
سمانه شنبه 16 مهر‌ماه سال 1390 ساعت 10:52 ق.ظ

سلام صادق
تو واقعا" دوران مدرسه همچین حالی داشتی؟

hasan شنبه 16 مهر‌ماه سال 1390 ساعت 10:52 ق.ظ

salam sadegh aziz. manam mesleto hamise az shenidane name nazem mitarsidam.
mikham bahat bishtar ashna sham az neveshtehat khosham miyad

سارا شنبه 16 مهر‌ماه سال 1390 ساعت 10:53 ق.ظ

سلام. به من اجازه میدی متن "بوی مدرسه" رو تو وبلاکم کپی کنم؟
ممنونم

همین اندازه که اجازه گرفتی ممنون
با ذکر منبع ایراد نداره

رسول شنبه 16 مهر‌ماه سال 1390 ساعت 10:55 ق.ظ

سلام . بغض گلوی من از تو خیلی بیشتره چون من نتونستم تحمل کنم و ترک تحسیل کردم

متاسفم

مونا شنبه 16 مهر‌ماه سال 1390 ساعت 10:55 ق.ظ

وووووووووووووواااااااییییییییی وای وای چقد خوشگل مینویسی. من تو مطالب دیگت هم پیام گذاشتم
دمت گرم بابا، اولش خیلی باهال بود.

اگه میدونستم اینقدر هیجان زده میشی بیشتر مینوشتم

مونا شنبه 16 مهر‌ماه سال 1390 ساعت 10:56 ق.ظ

آره آره بازم بنویس

رقیه شنبه 16 مهر‌ماه سال 1390 ساعت 10:57 ق.ظ

من وقتی این مطلبتو خوندم کلی گریه کردم. چون تمام خاطرات بد دوران مدرسه برام تداعی شد. ای کاش درباره زنگ انگلیسی هم چیزی مینوشتی که چقدر استرس داشتیم و هربار که معلم به دفتر نمره نگاه میکرد که اسم یکی رو بخونه برای سوال کردن، عزرائیل میومد جلوی چشمم. از همشون متنفرم متنفر

مصطفی شنبه 16 مهر‌ماه سال 1390 ساعت 10:58 ق.ظ

این چیزا چیه مینویسی. بهترین دوران زندگی من دوران دبستان بود. چون هیچ دقدقه ای نداشتم. و فقد بازی میکردم . تازه همه معلمام ازم حساب می بردن

از نظرت ممنونم. ولی در صد بیشتر افرادی که پیغام گذاشتن با من هم عقیده اند

پوران شنبه 16 مهر‌ماه سال 1390 ساعت 10:59 ق.ظ

سلام. اولش خندیدم ولی آخرش دلم گرفت

دلت برای رنج های این دوران گرفت یا برای سیستم نظام آموزشی؟؟؟؟؟

سبز شنبه 16 مهر‌ماه سال 1390 ساعت 11:00 ق.ظ

ترس از نشانه های وجود عقل است، اما نه در همه موارد؛ پس نترسید.

شیما شنبه 16 مهر‌ماه سال 1390 ساعت 11:00 ق.ظ

ملموس، زیبا و وصف حال.

از نظرات همه ی شما عزیزان ممنونم

اشتباه نکن

پیش از تو مرده‌ام

فقط می‌خواهم

با تو دفن شوم

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد