این روزها از هرچه شعر و شاعر بدم می آید
و از هرچه چشم و ابروست متنفرم
و حالم از هرچه ایهام و ابهام بهم می خورد
این روزها که پر شده از فریاد ها و دستهایی که به آسمان می روند
این روزها که پر شده از اشک ها و خون هایی که به زمین می ریزند
این روزها
این روزها
این روزها
...
هرچه بیشتر به این روزها نگاه می کنم
بیشتر یقین پیدا می کنم که کاری از دست این شعر ها بر نمی آید
که این کلمات زیبا در کنار یک دیگر قادر به انجام هیچ کاری نیستند
تازه می فهمم
که هیچ شعری به اندازه ی ضربه های باتوم تاثیر گذار نیست
و هیچ کشف شاعرانه ای به اندازه ی شوکرهای برقی تکان دهنده
تازه می فهمم که هیچ مرثیه ای نیست که بتواند تورا به اندازه ی گازهای اشک آور به گریه بی اندازد
تازه می فهمم ...
ما/در ایران عزیز
با هیچ دختر بچه ای
همکلاسی نبوده ایم
و پلیسهای زن
زیاد ندیده ایم
***
چند سالی پیش از این
در کشور کوچک همسایه
ـ کشور دوست و برادر ـ
زنی که چشمان زیبایی داشت
و هفت تیرش را
به کمر باریکش بسته بود
به من فرمان ایست داد
چند سالی می شود که
قلبم ایستاد
***
مرد هیز
از پشت تفنگ
همه چیز را
زیر نظر داشت
لعبتان حور
غلمانهای جوان
ما فکر می کردیم
او هرگز
تیری در بهشت
شلیک نمی کند
***
زندگی
ابتدای مرگ است
من
با تو زندگی نخواهم کرد
***
بین 26 تا 34 سالگی ام (ساخت باز/ روایت شخصی)
هشت سال بیشتر نیست
بعد از آن رو به پیر سالی خواهم گذاشت
به ستوه امده ایم