انسان شریف

پینوکیو . آدم باش . آدمک نمی‌خواهم.

انسان شریف

پینوکیو . آدم باش . آدمک نمی‌خواهم.

با تو

اشتباه نکن

نه این چشم‌ها می‌خندند

و نه دیگر می‌توانم

با بست‌هایی که لبم را فشرده‌اند

تو را به زندگی بکشانم

نخواستن شهامت می‌خواهد 

 

به فکر صداها و لب‌ها و اشک‌ها نیستم

چه اهمیت دارد زاویه‌ی تابش خورشید به زمین،

وقتی که نباشی

تا با تو فریاد بزنم

تا با تو سر بکوبم به دیواری

که زخم‌های‌اش را روی پیشانی‌ام حک می‌کند 

  

اشتباه نکن

پیش از تو مرده‌ام

فقط می‌خواهم

با تو دفن شوم

بوی عیدی ، بوی توت ، بوی کاغذ رنگی


بوی عیدی، بوی توت، بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی، وسط سفره‌ی نو
بوی یاس جانماز ترمۀ مادر بزرگ

با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در می‌کنم

شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه‌ی عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده‌ی لای کتاب

با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در می‌کنم

فکر قاشق زدن یک دختر چادر سیاه
شوق یک خیز بلند از روی بُته‌های نور
برق کفش جفت شده تو گنجه‌ها


با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در می‌کنم

بوی باغچه، بوی حوض، عطر خوب نذری
شبِ جمعه، پی فانوس، توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی، هوس یه آب‌تنی

با اینا زمستون‌و سر می‌کنم

با اینا خستگیمو در می‌کنم



ادامه مطلب ...

شکوفه

چشمان تو

ریشه دار تر از هر گل سرخ است

و حتی باران هم
چنین دستان کوچکی ندارد

شکوفه صدایی ست که جسم دارد ....

مشغول بستن چمدانم بودم

تب داشتی

جای تو نشست لب حوض

خودش را پرت کرد توی آب

ما فقط توپ کودک همسایه را دیدیم!

و صدایی را از پشت در شنیدیم

که می گفت

اجازه!

توپ ما افتاده تو خونه ی شما!

 

لبخند زد

با لب های در و دیوار

به من

که

مثل مسافری که از اتوبوسش جا مانده است

جا مانده ام

با تار مویی در شانه ام

با قطره خونی

گوشه سر آستینی که دگمه اش را می دوختم

و با رفتنم

در دست های تو

که می لرزند

و با وسواسی که  مرا لمس می کردی

آلبوم عکس ها را ورق می زنند

*

مرگ

در لباسی که می پوشی

هر روز

سپید تر می شود!

ساعت دوازده

عقربه ها روی هم افتادند

جنازه ی من

روی تخت خواب!

ساعت

دوازده گلوله به سرم شلیک کرده بود

که نیمه شب از تنم بلند شد!

خودت بودی

گوشواره هایت هنوز

تکان می خورد

واز نگاهی که به پایین انداخته بودی

می شد حدس زد

تمام شب را٬ باران خواهد گرفت

روی سینه ام ...سرش را

دست در موهایش کشیدم

رد انگشت هایم بر موهای تو

خطی شد

که هر ستاره

پس از مرگش میکشد

شب

باران

موهای تو

شوخی غم انگیزی ست

که هی با هم جا عوض میکنید و من

درد میکشم شما را

در سرم

سینه ام

سرانگشت هایم!

 

ساعت دوازده است

بخند

بلندتر بخند

قطار گلوله هایی که هر شب از ذهنم می گذرد

تنها از خنده های تو

منفجر می شود!