انسان شریف

پینوکیو . آدم باش . آدمک نمی‌خواهم.

انسان شریف

پینوکیو . آدم باش . آدمک نمی‌خواهم.

آدم ها می آیند، می روند...

دیشب داشتم مطالب به جا مانده از ماه نامه دوست داشتنی "تجربه" را نگاه می کردم که دیدم مطلبی از خشایار دیهیمی را جا انداخته ام. مطلبی در خصوص نمایشنامه های چخوف و ایضا داستان هایش. بند آخر یادداشت، نقل قولی بود از خود آنتوان چخوف فقید. از آن نقل قول هایی که به اندازه یک ترم دانشگاهی حرف در خود دارند. به نوعی رویکرد و نگاه عمده و کلی چخوف به مقوله تئاتر را مطرح می کند. شما هم شریک:

"... در زندگی واقعی، آدم ها هر روز و هر ساعت به هم شلیک نمی کنند. خودشان را حلق آویز نمی کنند یا اظهار عشق نمی کنند. همه وقت و همه ساعت حرف های پر معنا و پر مغز نمی زنند. آدم ها بیشتر گرفتار خوردن، نوشیدن، و زدن حرف های احمقانه، پوچ و بیهوده هستند و اینها همان چیزهایی است که باید روی صحنه نمایش داده شوند. باید نمایشنامه هایی نوشت که در آنها آدم ها می آیند، می روند، راجع به هوا حرف می زنند و ورق بازی می کنند. زندگی باید همان طوری نشان داده شود که واقعا هست و آدم ها طوری که واقعا هستند، نه رفیع و متعالی و اغراق آمیز. آنچه در صحنه به نمایش در می آید باید هم پیچیده و هم ساده باشد، درست همان طوری که در زندگی هست. مردم غذایشان را می خورند، آری غذایشان را می خورند، و یا شادند و خوشبخت و راحت زندگی شان را می کنند یا زندگی شان فرو می پاشد و در هم می ریزد."

چشمان من

شب در چشمان من است
به سیاهی چشمهایم نگاه کن
روز در چشمان من است
به سفیدی چشمهایم نگاه کن
شب و روز در چشمان من است

به چشمهای من نگاه کن
چشم اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت

به یاد حسین پناهی...

این روزها

این روزها از هرچه شعر و شاعر بدم می آید

 و از هرچه چشم و ابروست متنفرم

و حالم از هرچه ایهام و ابهام بهم می خورد  

این روزها که پر شده از فریاد ها و دستهایی که به آسمان می روند

این روزها که پر شده از اشک ها و خون هایی که به زمین می ریزند

این روزها

این روزها

این روزها  

...

هرچه بیشتر به این روزها نگاه می کنم

بیشتر یقین پیدا می کنم که کاری از دست این شعر ها بر نمی آید

که این کلمات زیبا در کنار یک دیگر قادر به انجام هیچ کاری نیستند   

تازه می فهمم

که هیچ شعری به اندازه ی  ضربه های باتوم تاثیر گذار نیست

و هیچ کشف شاعرانه ای به اندازه ی شوکرهای برقی تکان دهنده

تازه می فهمم که هیچ مرثیه ای نیست که بتواند تورا به اندازه ی گازهای اشک آور به گریه بی اندازد  

تازه می فهمم ...

سلامی به ایران در سال 91

خوابیده ام

کنار دریا

در آب نمک

آدم قحطی که شد

خبرم کن


سلام  سرزمین من، نامت هم‌چنان ایران است و چه موزون هم‌قافیه‌ای با ویران. و من چه خام باورانه گمان می‌کردم گر بر تو نتازند تو هم‌چنان کنام پلنگانی و شیران. و از یاد برده بودم که یک به یک شیران و پلنگان را مثله کرد‌ه‌اند و تن آغشته با کاه‌شان را به دیوارت آویخته‌اند تا سال‌ها بعد به آن‌ها ببالی.

سلام سرزمین من، درست همین فردایی که از راه می‌رسد چشم بر 23 سالگی می‌بندم و قول می‌دهم از یاد ببرم هنوز من نبودم که به هوس هوایی بهتر و دنیایی انسانی‌تر و اخلاقی‌تر، پای در کفش رژیمی، به زعم‌شان سراسر مروج بی‌اخلاقی، کردند تا نسل من بیمه شود. باور کن فراموش می‌کنم که گروه گروه فرزندان‌ات را برای باز‌پس‌گیری‌ات آماج گلوله کردند و پس از به دست آمدن‌ات داعیه‌دارانه تاختند که سازش نمی‌پذیریم. قول می‌دهم فراموش کنم که در سال ۶۷ بالنده‌ترین فرزندان ایران را با با استناد به دین و اخلاق قلع و قمع کردند و حتا از جنازه‌های روی هم افتاده‌شان هم ترسیدند و  آن‌ها را بی‌نشان به خاک پذیرنده سپردند. سوگند می‌خورم از یاد ببرم که ۱۸ تیرماه بر فرق جوانانی کوبیدند که در طلب احیای حق بودند و مجازات متجاوزان.

 اما خاک خوب من، تو به من بگو امروز را چه کنم؟

امروز را که از سر اجبار درست در وسط جبهه‌ی جنگ ملت بودم با حکومت همیشه بر حق! امروز را چه کنم که وسط این‌همه گنگی مردی برای آن‌که ضربه باتوم بر سرم نخورد، دستم را کشید و به خانه‌اش برد. امروز را چه کنم که فرزندان‌ات را به زور در وانت جا می‌دادند و با تنه‌های درختی که نام‌‌اش چماق بود، بر تن‌شان ‌کوفتند. چگونه فراموش کنم نگاه اشک‌آلود دخترک شانزده هفده ساله‌ای را که حتا نمی‌توانست برای رفتن به خانه‌اش از وسط خیابان ولیعصر عبور کند؟ چگونه توجیه کنم لگدهای برادران اسلامی را در سینه‌ها و کمرهای دختران و زنان تو؟

نه سرزمین من. من امروز برای صیانت از رای کسی در خیابان نبودم. من تا زمانی که اخلاق در تو مرده باشد به هیچ یک از فرزندان‌ات رای نخواهم داد، فقط به من بگو امروز را چگونه از یاد ببرم؟ 

اما

کشور من جایی است که تاریخ‌اش را هر سی سال یک بار تکرار می‌کند و کسی هم یادش نمی‌‌ماند!

 

*** 

پس‌نوشت: 

و چه جالب است وقتی خبرگزاری فارس چنین حقایق را جعل می‌کند. و چه جالب که اراذل و اوباشی که به زنان تعرض می‌کنند، بیسیم در دست دارند!

هیمه

نه آن‌که فکر کنی سرد است

که من

در تهاجم کولاک،

یک‌جا تمام هیمه‌های جهان را

انبار کرده‌ام

در پشت خانه‌ام...

و در تفکر یک باغ آتشم به تنهایی

من هیمه‌ام

برادر خوبم،

بشکن مرا

برای اجاق سرد اتاقت.

آتشم بزن...

من هیمه‌ام 

 

خسرو گلسرخی