درد
دوست داشتن
یا کسی را برای دوست داشتن،
نداشتن
هر دو درد است
درد من هر دو
گوسفند
گوسفندانی بودیم
خرمان کردند
گرگ شدیم
بازیچه
کودکیام رفت
بازیچههایم را فراموش کردم
و بازی شروع شد
بازیچه من بودم
الف
از ابتدا اولین اسم
آدم بود
از آغاز بر سر الف کلاه گذاشتند
اشکال
در شعرم
گفته بودم که دوستت دارم
وعده دادم
ترا میبوسم
خط کشیدند بر آن
بوسهام را از لبت برداشتند
آری دستور چنین بود
شعر من اشکال دستوری داشت
حکایت ما
غیر از خدا هیچکس نمیتوانست
آخر این داستان
من و تو را
کنار هم بنشاند
در حکایت ما
همیشه
یکی بود، یکی نبود
وقتی هر اتفاق در لایههای تداعی بیکران چنان گیر میکند که هر بو و حرکت دستی و هر مکان و موقعیت زمانی تو را به یاد کسی میاندازد، یعنی آنقدر عمر کردهای که زمان برگشت از مسیر رفت فرا رسیده است.
عالمان اخلاق دینی ادعا دارند که بدون دین، اخلاقی وجود ندارد چونبدون خدا نمیتوان دلیلی برای متخلق بودن داشت. فلاسفه (با استثنائاتی) بر آنند که این امر را انکار کنند و حتی نظری متضاد را اتخاذ کردهاند. استوارتمیل و کانت مخالف این امرند و عقیده دارند که دین مبتنی براخلاق است، از آن جهت که وابسته به تمایز بین خیر و شر است که مفهومیاخلاقیست، در این مقاله سعی شده به دیدگاه یکی از بزرگترین متفکران تاریخ فلسفه غرب توجه شده و مورد کنکاش واقع شود.
در نظام فلسفی کانت، اخلاق جایگاه بسیار مهمی دارد. وی در فلسفه اخلاق خود میکوشید از سویی بین عالم جبری فیزیکی و عالم اختیار انسان، تبیینی موجه ارائه کند و از سوی دیگر با ارائه ملاکی برای اعمال اخلاقی از ارزش گزارههای اخلاقی دفاع کند.
نظریات مختلف درباره گزارههای اخلاقی را میتوان به 3دسته تقسیم کرد. برخی دستورات اخلاقی را به امور تجربی فرومیکاهند و آنها را قضایای تجربی میدانند.
در تاریخ غرب، سنت فکری 2هزار و 300 سالهای درباره «اخلاق» وجود دارد که از میان مشربهای گوناگونی که طی این دوره بر فلسفه اخلاق سایه افکندهاند، 4نحله از اهمیت ویژهای برخوردار بودهاند:
1- اخلاق مبتنی بر غایتگرایی
2- اخلاق مبتنی بر وظیفهگرایی
3- اخلاق فضیلت- بنیاد
4- اخلاق حق- بنیاد
از میان 4 مشرب فوق بدون شک، «امانوئل کانت» مهمترین و بزرگترین نماینده وظیفهگرایی است. کانت از جمله بزرگترین فیلسوفان مغرب زمین است که در تحول فلسفه غرب سهم عظیمی داشته و انقلابی را در معرفتشناسی بهوجود آورده که آن را به انقلاب کپرنیکی تشبیه کردهاند.
وی در نظام فلسفی خویش معتقد است که مفاهیمی چون خدا، نفس، اختیار و خلود نفس از طریق استدلال نظری دستیافتنی نیستند و فقط از طریق اخلاق است که میتوان به این مفاهیم دست یافت. در واقع، کانت بر خلاف پیشینیان که اخلاق را وابسته به مابعدالطبیعه میدانستند، ادعا کرد که این مابعدالطبیعه است که بر مبنای اخلاق پیریزی و ساخته شده و مابعدالطبیعه بدون اخلاق معنایی ندارد.
کانت میخواهد بدون عدول از مبانی تجربی دیوید هیوم و بدون تمسک به راههای دیگری بجز تجربه حسی برای نیل به معرفت، وجود معانی و مفاهیم و قضایای کلی و ضروری را در عالم ذهن تبیین و توجیه کند و این کار همان وظیفه خطیری است که وی در عالم فلسفه برعهده گرفته است. او این وظیفه را در 2 بخش «نظری» و «عملی» پیگیری کرده و درباره هر دو بخش کتابهایی نوشته است. در بخش نظری، مهمترین کتاب وی «نقد عقل محض» است و کتاب «تمهیدات» خلاصه آن محسوب میشود. «نقد عقل عملی» و «مبانی مابعدالطبیعه اخلاق» نیز بهترتیب، 2 کتاب مهم و مختصر بخش عملی به حساب میآیند.
نظام فلسفی کانت در هر 2بخش مذکور بهصورتی منسجم و منظم بیان شده است. فلسفه وی با مبحثشناسایی آغاز شده و در نهایت به مابعدالطبیعه ختم شده است. هر چند برخی مفسران و شارحان کانت معتقدند که وجهه نظر اصلی کانت در مبحثشناسایی، فراهم ساختن فلسفهای برای تحکیم مبانی ریاضیات و علوم بوده و مابعدالطبیعه فرع بر این امر محسوب میشود اما گروهی دیگر نیز قائلند که آنچه از مجموع آثار کانت در دوره نقادی مستفاد میشود، این است که وی بهشدت تحتتأثیر بحران مابعدالطبیعه در روزگار خویش بوده و کوشیده است تا راهحلی برای این بحران بیابد.
از دیدگاه کانت هر آنچه در تور «زمان» و«مکان» گرفتار نیاید و در چارچوب عناصر «پیشینی» قرار نگیرد، از محدوده شناسایی، بیرون خواهد بود و این سخن دلیل بیاعتباری مابعدالطبیعه را بهعنوان یک علم و دانش نظری که روزگاری ملکه دانش شمرده میشد و امروز چنان است که از هرسو بر آن میتازند و تحقیرش میکنند، توجیه میکند. البته کانت تذکر میدهد که از این سخن من که مابعدالطبیعه را در بخش نظری بیاعتبار قلمداد کردهام، ملحدین نباید خوشحال شوند؛ زیرا به زعم او مابعدالطبیعه را علمی در ردیف علومی مثل فیزیک و ریاضیات و هندسه ندانسته است. اما نظر به عقل عملی و اخلاق، ناگزیریم وجود این 3 مفهوم را بپذیریم.
بدینترتیب، کانت مابعدالطبیعه را در بخش نظری ناممکن میداند و اثبات و تبیین آن را مربوط به بخش عملی دانسته و مابعدالطبیعه را وابسته به اخلاق قلمداد کرده است و پس از بحث درباره اخلاق و ملاکها و چگونگی آن، دین را بر مبنای اخلاق پایهریزی میکند. درواقع، کانت معرفت و دسترسی به مفاهیم غیرمادی را در فلسفه نظری خود یعنی در «نقد عقل محض» ناممکن میداند؛ اما این انکار بدینمعنا نیست که وی اصلاً اعتقادی به مفاهیمی چون «خدا» ندارد بلکه وی در فلسفه عملی خود و در«نقد عقل عملی» از طریق وجدان اخلاقی و احساس تکلیف این معانی را اثبات میکند. به عبارت دیگر، کتاب«نقد عقل محض» درنهایت به یک نتیجه سلبی میانجامد، به این معنی که عقل ما توانایی شناخت مفاهیمی چون «خدا»، «نفس» و «اختیار» را، که خارج از محدوده زمان و مکان قرار دارند، ندارد.
اما این تمام ماجرا نیست بلکه اتفاقاً کانت «نقد عقل عملی» را درست از همین نقطه شروع میکند؛ یعنی، «نقد عقل عملی» از آنجا شروع میشود که «نقد عقل نظری» بدانجا ختم میشود و لذا کاملاً بجاست که فلسفه عملی کانت را مکمل فلسفه نظری وی بدانیم. کانت در بخش عملی از مسائل اخلاقی بحث میکند؛ مسائلی از قبیل اینکه فعل اخلاقی چه نوع فعلی است؟ ملاک فعل اخلاقی چیست؟ امر مشروط و امر مطلق چیست؟ حدود امر مطلق چیست؟ احترام به قانون اخلاقی یعنی چه؟ وی با طرح چنین مسائلی بحث اخلاق را به سوی دین میکشاند و در نهایت میگوید «... از نظر اخلاقی، پذیرفتن هستی خدا، ضروری است».
هرچند کانت در آن کتاب صرفا از «مابعدالطبیعه اخلاق» نام میبرد که در آینده در سال1797 منتشر شد ولی کتاب «نقد عقل عملی» (1787) نیز برای فهم فلسفه اخلاق کانت از اصلیترین منابع و بلکه اصلیترین منبع محسوب میشود. از سوی دیگر نقد عقل عملی یکی از 3 نقد مهم و مشهور کانت است که در کنار دو نقد دیگر؛ یعنی نقد عقل محض (معروف به نقد نخست) و نقد قوه حکم (معروف به نقد سوم) به نقد دوم مشهور است.
کانت در نقد اول به بحث درباره چگونگی امکان متافیزیک میپردازد. کانت اظهار میکند که او عقل را در مورد اول عقل نظری و در مورد دوم عقل عملی مینامد. در توضیح باید بگوییم که در مورد اول عقل صرفا به مفاهیم پیشینی که در ذهن دارد (و این مفاهیم اصلا حاصل تجربه حسی نیست، بلکه به شکلی قالب ذهن انسان است) به وسیله محسوسات تعیین میبخشد. این محسوسات یا همان تجارب حسی به بیان کانت یافتههای بیواسطه هستند ولی بدون مفاهیم پیشینی ذهن هیچ معنایی برای انسان نمیتوانند ایفا کنند. اما درباره کارکرد دوم عقل که کانت آن را عقل عملی مینامد در واقع عقل به چیزی واقعیت یا فعلیت میبخشد که اصلا جزو امور واقع نیست.
کانت به این نکته اشاره میکند که 2چیز انسان را به انجام کاری برمیانگیزد: اولی امیال درونی ماست که خواهان انجام کاری است و ما به لحاظ درونی میل به آن کار را داریم اما همیشه ما کارها را به میل و رغبت کامل درونی انجام نمیدهیم و با وجود اینکه در انجام کاری که مخالف میل درونی ماست هیچ اکراه بیرونی نداشته باشیم، ممکن است آن کار را انجام دهیم و این در جایی است که آن کار را بنابر اصول کلی انجام میدهیم. شاهد بر چنین ادعایی معارضهای است که انسان بین خواهش و وظیفه حس میکند.
معمولا اصطلاحات خیر، شر، خوب و بد جزو اصطلاحات اصلی مباحث سنتی اخلاق است. کانت نیز با اینکه بحثی متفاوت با مباحث سنتی درباره اخلاق مطرح میکند از اصطلاح خیر استفاده میکند. بهنظر کانت تنها خیر بدون قید و شرط اراده خیر است. اراده انسان برای عمل به خیر جدای از اینکه انسان پیامد این اراده چه عملی را مرتکب میشود، تنها خیر مطلق از نگاه کانت است.
بهنظر او بیشتر چیزهایی که خوب و خیر شمرده میشوند در خوب بودن مشروطند. هوش، ذوق، دلیری و ثروت را تنها در جایی با ارزش میدانیم که به چیزهای دیگری که ارزشمندشان میدانیم کمک کنند؛ ولی اراده خیر چنین نیست و بدون قید و شرط، نیکوست. در واقع کانت در فلسفه اخلاق خود عالمی را خارج از عالم محسوس و واقعی ترسیم میکند و آن عالم درون انسان است و بر خلاف عالم محسوس که قانون و علیت جبری را در آن حاکم میبیند. (توجه داشته باشیم که گفتیم عالم محسوس نه عالم مادی خارج از انسان که کانت هیچ وقت نه چنین عالمی را اثبات میکند و نه انکار) عالم درون ما دارای اختیار است و شاهد این ادعا همین است که خود را برای انجام یا انجام ندادن هر عملی مختار احساس میکنیم و میتوانیم تصمیم بگیریم عملی را انجام دهیم یا ندهیم. کانت بر این اساس اعمال انسانها را منبعث از دستور شخصی میداند.
هر کس برای خود میتواند دستوری برای اعمالش داشته باشد. اخلاقی بودن اعمال انسانها بر حسب دستوری است که برای اعمال خود اختیار میکنند. باید توجه داشت که این دستور مبدا ذهنی عمل است و نه مبدا عینی آن (یا به عبارتی ماده آن). توضیح اینکه برای انجام عملی مانند نجات کسی که در حال غرق شدن است 2 مبدا وجود دارد؛ یکی طریقه و قانون شنا کردن که اگر رعایت نشود نه تنها انسان نمیتواند دیگری را نجات دهد بلکه خود نیز غرق میشود، و دیگری دستوری ذهنی است که براساس آن انسان اقدام به عمل نجات انسان دیگر میکند و این همان قاعده شخصی است که همواره الگوی رفتار آدمی است؛ البته این به آن معنا نیست که انسان پیش از عمل یا در هنگام انجام آن همواره دستور را به خود یادآوری میکند.
این دستور همیشه اخلاقی نیست. ممکن است دستور شخصی یک انسان که مبدا اعمال اوست سودانگارانه باشد، به این معنا که هر آنچه برایم فایده داشته باشد، انجام میدهم بدون توجه به اینکه عملم چه عواقبی برای دیگران خواهد داشت. کانت شرط نهایی اخلاقی بودن عمل و دستور شخصی را به این شکل بیان میکند که «عمل من به این شرط و تنها به این شرط اخلاقی است که بتوانم اراده کنم دستوری که از آن پیروی میکنم به قانون کلی مبدل شود.» یا به عبارت دیگر «چنان عمل کن که دستور ارادهات همیشه بتواند در عین حال بهعنوان اصل در قانونگذاری کلی پذیرفته شود.»
پدیدآور پند نو " داروین "
طبیعت زمیمون ، دمی کم نمود
سپس ناسزا نامش ، آدم نمود
اگر آدمیت بر این بیدمی است؟
دمی کو که من عارم از آدمی!
چو اجدادم ای کاش ، میمون بدم
که در جنگلی ، راحت اکنون بدم
مرا آفریدند ، اینسان چرا؟
چرا آفریدند ، اینسان چرا؟
اگر پشهای بودم اندر هوا
اگر اشتری بودم اندر چرا
بدم گر که مور لگد خوردهای
و یا کرم بیقوت افسردهای
اگر کند دندان شغالی بدم
اگر گرگ آشفته حالی بدم؟
از این نیکتر بد که انسان شدم
معذبترین جنس حیوان شدم!
تو ای مرغ آسوده در لانهای
خوشا بر تو مرغی و انسان نهای
گرازا ، تو بر طالع خود به ناز
که ناگشتی انسان و گشتی گراز
تو ای بدترین جنس انسان بشر
ز حیوان درنده درندهتر
نه روباهی اما به موذیگری
ز روبه صد اندازه ، موذیتری
تویی گو که عقرب نیم پیش خود
ولی همچو عقرب زنی نیش خود
من ای قوم! جنس شما نیستم
که پا دارم ، اما دوپا نیستم
نه افزونم از سایرین نی کمم
که من نیز چون دیگران آدمم
ولی چون شما ، پست و دون و پلید!
جهان آفرین ، مرمرا نافرید
هراکلیت را بس ز مردم گزند!
رسندی همی گفت مردم سگند
منم آدمی ، بر سگان اجنبی
چو در قوم غدار فاسق ، نبی!
سگ ار اجنبی دید ، عوعو کند
مرا نیز این قوم دون هو کنند
همین قصه اکنون بود حال من
که عوعو نمایند ، دنبال من
کسانی که اکنون ، مرا هو کنند
سگند اجنبی دیده ، عوعو کنند
چه غم دشمنان گر مرا هو زنند؟
ولی دوستان از چه نارو زنند!
تأسی به خصم دنی میکنند!
به من دوستان ، دشمنی میکنند!
گر این دشمنی از حسد میکنند
قسم بر رفاقت که بد میکنند
من این نوع خود ، ناپسندیدهام
بسی رنج دیدم که رنجیدهام
مرا گر چه طبعی است پر اقتدار
چو من دیده کم دیدهی روزگار
بهر نکته طبعم ، گمارم به کار
بود وصفش اریک ، نماید هزار
ولی از پی ذم نوع بشر
همین دم بریده ، دنی جانور:
کند هر چه کوشش ، فزاید به کار
نیارد سراید یکی از هزار
نجویم یکی ناسزا در کلام
کلام است در ذم او ناتمام
به ناچار نوع بشر خوانمش
همین نام را ناسزا دانمش
کجا ناسزا آدمی را سزاست
بر ناسزا آدمی ناسزا است
بر این دم بریده ، دنی جانور
چه فحشی به از نوع فحش بشر؟
همه فحشها بر آدم کم است
که فحش همه فحشها آدمست!
به پندار ( عشقی ) ز " نوع بشر "
نباشد به قاموس ، فحشی بتر!
میرزاده عشقی