انسان شریف

پینوکیو . آدم باش . آدمک نمی‌خواهم.

انسان شریف

پینوکیو . آدم باش . آدمک نمی‌خواهم.

آدم برفی

من اگر میخندم تنها به اجبار عکاس است؛
وگرنه بی تو؛؛؛
من کجا!
خنده کجا؟
دنیای آدم برفی دنیای ساده ایست
اگر برف بیاید هست
اگر برف نیاید نیست

مثل دنیای من
اگر تو باشی هستم
اگر نباشی ... نه

من از بچه‏گی فیلسوف بودم!

این را همین اول بگویم که اصولاًً از زرد نویسی و استفاده از سس زرد برای خوراندن مطلب به مخاطب خوشم نمی‏آید. شما هم اصلاً فکر نکنید که این تیتر و آنچه در زیر خواهد آمد مصداق عبارت پیشین است. به قول قدما این داستان کاملاً واقعی است. این را همین اول گفتم که فکر نکنید چون بازدید کنندگان اینجا به عدد بندهای یک انگشت شست-و گاهی هم دو شست- رسیده است به زردنویسی دچار شدم. همین.



و اما...
1. سازمان سیمای‏مان مال فوتبالیست‏ها و آرتیست‏هاست. هر وقت که اراده کنید یکی از این‏ها را در شبکه‏ای با چهره اجق وجق خواهید دید. از هر کدام هم که می‏پرسند شما از کجا علاقه مند به بازیگری شدید؟ پاسخ خواهد داد من از بچه‏گی در مهدکودک‏مان در گروه تئاتر بودم و .... 
2. کم‏ سن تر که بودیم-شاید 7 یا 8 ساله- به این فکر می‏کردیم که تصویری که از خود در آینه می‏بینیم با آنچه واقعاً وجود دارد مطابقت دارد؟ و یا آنچه دیگران در مواجه با ما مشاهده می‏کنند همانی است که خودمان در آینه می‏بینیم؟
ماجرا به اینجا ختم نمی‏شود.
چندی هم به این فکر می‏کردیم که آیا آنچه در اطراف ما وجود دارد واقعی هستند؟ اصلاً همین خودمان-منظورم بدن مادی است- وجود خارجی دارد؟
بعد از چند وقتی گفتیم اگر همه بخواهند درباره این چیزها فکر کنند که کار و زندگی معطل خواهد ماند.
و این گذشت.
3. چند روز پیش در کتابی نویسنده به نزاع بین ایده‏آلیستها و رئالیستها اشاره کرده بود و اینکه بارکلی با تشکیک‏هایی وجود مادی انسان را زیر سئوال می‏برد، اشاره کرده بود.
[این را من می گویم] برهان طلق ابن سینا هم فقط وجود روح را ثابت می‏کند-و یا چیزی که به ماده تعلق ندارد. کوگیتوی دکارتی هم همین‏طور. به کمک هیچ کدام وجود مادی انسان را نمی‏توان نتیجه گرفت.
در لابه‏لای این افکار غور می‏کردیم(!) که یاد کودکی‏مان افتادیم و پی بردیم از بچه‏گی فیلسوف بودیم و خودمان نمی‏دانستیم!
4. حالا از این موارد نتیجه نگیرید که با دو صفحه و نیم کتاب خواندن-فهمیده و نفهمیده- وهم فیلسوفی به سرمان زده و می‏خواهیم بگوییم که اصولاً تفلسف نسل در نسل در صلب پدرمان بوده است!
راستی گفتم پدرم...

نیهیلیسم

نیهیلیسم یه پدیده اجتماعیه ارزشهای گذشته رو انکار میکنه و از وضع ارزشهای تازه جلوگیری میکنه (نیهیلیسم فعال یا actif)و در سطحی پایینتر فقط به انکار ارزشها میپردازه (نیهیلیسم غیر فعال یا passif) 


دورانی از یک «رنج بزرگ همگانی» در راه است، آخرین دوران رنج.

بیزاری

خسته ام از همه ، خسته از دنیا
آسمان بشنو از ، قلب من این صدا
ای زندگی بیزار از تواَم ، بیزار از این عالم
بیگانه ام با سیمای تو ، دیوانه ی دنیای تو

درهم مشکن زنجیر مرا ، بهتر که شوم رسوا
رفتم که دگر با دست شما ، پنهان شوم از چشم دنیا

* * * * *

خسته ام از همه

خسته از دنیا
آسمان بشنو از ، قلب من این صدا

زندگی بیزار از تواَم .......

* * * * *
این روزها خیلی خسته ام از گرمای هوا خسته ترم  نفسم در حلقم گره خورده و برای آنکه گره آن باز نشود گره کراواتم را باید سفت تر ببندم  و من خسته تر میشوم .


لطفا" برای این مطلب نظر ندید. ممنونم

بوی مدرسه

امروز روز اول مهر است و آغاز سال تحصیلی و به قول معروف بوی مدرسه داره میاد. اما واقعا" منظور از "بوی مدرسه" چیه؟ ... همون بویی که سر کلاس میامد و ما دماغمونو میگرفتیم و می خندیدیم و می انداختیم گردن همدیگه ؟ ... نمیدونم ... شاید. به هر حال من از دوران مدرسه و بوهایش خاطرات خوشی ندارم. و از این دوران چیزی جز اجبار در نوشتن مشق ومانند پادگان ایستادن صبح اول وقت در صف هایی مانند صبحگاه نظامی ( که اگر کمی دیر میکردی مورد مآخزه و تنبیه قرار میگرفتی) و از جلو نظام مدیر و چوب دستی ناظم و اجازه گرفتن های مکرر به طوری که اگر میخواستی بنشینی یا برخیزی یا بروی یا بمانی و یا نفس بکشی قبلش باید میگفتی آقا اجازه ، به یاد نمی آورم.

معلمین وناظمانی که فکر میکردند اگر به ما لبخندی بزنند ما پر رو می شویم و دیگر حرفشان را گوش نمی دهیم و باید حتما" با ابروهایی گره کرده و چوبی در دست به نگاه می کردنند. در این میان اگر ما لبخندی از یکی از آنها می دیدیم و یا عزیزمی از کسی می شنیدیم او را فرشته نجاتمان تلقی میکردیم. به یاد می آورم در سال دوم ابتدایی زمانی که بهد از چندین دقیقه و شاید 1 ساعت شنیدن قرائت قرآن و دعای امام زمان و شعارهای مرگ بر آمریکا و ..... و صحبت های مدیر مدرسه می خواستیم در صف هایمان پشت سرهم به کلاس برویم، ناظم مدرسه به جرم اینکه لحظه ایی از صف خارج شدم می خواست مرا با خط کش چوبی که در دست داشت بزند و من از ترس فرار کردم و پشت سر بابای مدرسه که پیر مردی خمیده بود قائم شدم و به او پناه بردم فقط به این دلیل که او هر وقت مرا میدید لبخند می زد و گاهی دستش را بر سرم میکشید.

بله بله این است اول مهر این است بوی مدرسه.ما مدیون معلمانمان هستیم که اخم کردن را خوب به ما آموختند ما مدیون ناظمانمان هستیم که به ما لبخند نزدنند.

آری مهر تداعی کننده بغضی است در گلویم ، بغضی که از ترس چوب دستی ناظم نمی ترکد. هر سال در این موقع می خواهم برای گریه کردن به ناظم بگویم آقا اجازه ؟!  اما .....

با این همه می پسندم پاییز را که معافم میکند از پنهان کردن دردی که در صدایم می پیچد و اشکی که در نگاهم می چرخد، آخر همه می دانند پاییز آغاز فصل سرد است.

آقا اجازه ، تمام شد.