انسان شریف

پینوکیو . آدم باش . آدمک نمی‌خواهم.

انسان شریف

پینوکیو . آدم باش . آدمک نمی‌خواهم.

آخرین بادبادک

حقیقتش این روزا شکل ناله‌ام، ترجیح میدادم ننویسم اگه یه عزیزی نمی‌خواست! حالا که خواست!

عرضم به حضور انور شوما، یه شیش ماهی هست گمونم که دوستان رو ندیدم، تو این شیش ماه، اغراق نیست اگر بگم دچار دگردیسی شدم، کلهم یک چیز دیگه شدم، نمیدونم بده یا خوب، شاید یکی که از بیرون نیگام می‌کنه این رو بفهمه، شاید درد قد کشیدن، انقدر فشار بهم وارد کرده بود، که دنیا پیش چشمم تیره و تار شده بود، علی‌ای‌حال کسی رو نمی‌دیدم و این حس قد کشیدن، مثل یه بادکنکی بود که مثلا فرض کن از تو بادش می‌کنن، دیگه احساس می‌کنی پوستت داره می‌ترکه، می‌گی بسه، اما کسی که باد می‌کنه انگار که اصلا بخواد بترکونت، اصلا هیچ محل هم نمیذاره، هی باد می‌کنه، البته نه اینکه بگم پر از باد شدم، اتفاقا اگر یه چیز از وجودم خالی شده باشه و از سرم، همون باده، مع‌‌ذالک می‌‌گفتم که چشام سیاهی می‌رفت و کسی رو نمی‌دیدم، حتی گوشم هم کیپ شده بود و سوت می‌کشید، بعد یه کم مثل بادکنکی که مثلا بادش کنن، انقدر بشه (خیلی بزرگ، تقریبا یه چیز تو این مایه‌ها) بعد خالیش کنن، نیگاش که کنی متوجه می‌شی که این بادکنک رو قبلا تا سر حد انفجار بادش کردن، یه جوری می‌شه، مثلا اینجوری می‌شه (گشاد و شل) دلت حقیقتش براش می‌سوزه، آخه یه وقتی این هم محکم و چغر بوده، رو فرم و کمی هم حتی براق، بعد حالا انگار کنی پر شدی از باد، و دهنه‌ات رو محکم گرفته و نمیذاره باد در ره، و تو چشات قرمزه و داره از کاسه در میاد بعد یه دفعه لامروت ولت می‌کنه، بی‌هوا، بعد با سر می‌ری تو در و دیوار (فک کن!) یعنی بعد دست آخر می‌افتی اون وسط، مثل لت بی‌ جون روزنامه، بی‌حال، اون موقع چشات کم‌کم اطراف رو، ای، بگی‌ نگی، می‌بینه، بعد نیم‌خیز میشی، (یه بادکنک خالی و بنفش و بادمجونی رنگ رو تصور کن که تقریبا ماته ولی معلومه که براق بوده و حالا کلی هم گشاد و از ریخت افتاده‌ست، حالا فک کن بادکنک بادمجونیه قصه، نیم‌خیز شه اطرافش رو تماشا کنه ببینه چه خبره) بعد همینجوری که داره مات و مبهوت چشماش رو می‌ماله متوجه می‌شه که چند تا بادکنک (به رنگ‌های سرخابی، لیمویی، جیگری، خیاری و فیروز‌ه‌ای یا احتمالا لاجوردی، فرقش رو درست نفهمیدم تا حالا که این سن رو از خدا گرفتم) اون وسطا افتادن همینطوری ولو، و از حال رفتن و احتمالا یکم دارن تکون می‌خورن، حتی یکی هنوز توی آسمون داره این ور و اون ور می‌ره و به در و دیوار می‌خوره تا برسه زمین (بعید هم نیست اصلا که حتی بیفته رو تو) به هر تقدیر شاید اونجاست که متوجه می‌شی تو تنها باد‌کنک نبودی و تن‌ها بادکنک بودی (تنها با تن‌ها البته که فرق داره) و بعد یه کم غصه می‌خوری از اینکه مثلا بادمجونیه براق بودی و دست نخورده و محکم و وسوسه برانگیز، به شکلی که هر بچه‌ای از پشت ویترین، خاطر‌خواهت می‌شد، تا اونجایی که خوابت رو هم می‌دید، که مثلا پر از هلیوم یا متان کردت و بردت پارک و داره باهات فخر می‌فروشه و البته تو هم بدت نمیومد، با اینکه پشت ویترین ناز می‌کردی و حتی روت رو اونور می‌کردی، ولی چی از این بهتر که دست یک بچه‌ای بیفتی که از ترس خراب شدنت، حاضر نیست بادت کنه و حتی همون هلیوم و یا متان رو هم بهت روا نداره و دست بالا میذارت کنج کمدش، و هر وقت که هم‌بازی‌ها، هر کدوم یک چیز قیمتی رو می‌کنن (مثلا آویز بولور یک لوستر به مثابه یک شیء قیمتی، یا شاید مثلا تکه‌ی عجیب شاخه‌ی یک درخت که بی‌شباهت به چوبدست جادوگرا نیست) اون بچه تو رو از تو کمد در میاره و در همون حالی که چقر و سفتی و هنوز باد هم نشدی و برق بادمجونیت چشم‌ها رو خیره می‌کنه، به دوستاش ارائه می‌کنه، و دوستاش البته مثل سربازانی مغلوب، مطیعانه و خاضعانه در برابر معجزه‌ی بی‌بدیل صاحبت، ساکت شده و حتی در دل‌هاشون نقشه‌هایی اساطیری برای ربودن تو و سفر کردن با تو به دورترین جاهایی که دست هیچ بچه‌ی حسودی به براق بادمجونیت نرسه، می‌کشن، آه که چه خود‌خواهن بچه‌ها! وقتی که بادکنک فسفری دقیقا رو شکمت فرود میاد (بادکنکی که احتمالا قبلا سبز چمنی تند و اغوا کننده‌ای بوده) تازه رشته افکارت از هم پاره می‌شه و می‌بینی که تو دیگه براق نیستی، و حتی سفت و کوچیک هم نیستی، تبدیل به حجمی گشاد و بی‌قواره و مات شدی که حتی کج‌سلیقه‌ترین بچه‌ها رو هم برای برداشتنت از روی زمین متقاعد نمی‌کنه. تقریبا وصله‌ی ناجور شدی، دیگه کسی بر‌نمی‌تابه که با تو هم‌کلام بشه، اونوقت کسی که تو رو به این روز انداخته، میاد تو و دونه‌دونه بقیه بادکنکای پت و پهن رو از وسط زمین جمع می‌کنه و می‌ره یه گوشه‌ای آروم می‌شینه و شروع می‌کنه دوباره باد کردن و دوباره همینطور که داری گنده میشی و هی گنده می‌شی تمام داستان‌ها دوباره تو ذهنت جون می‌گیرن و از برابر چشمات رژه می‌رن، یقین می‌کنی که یارو دفعه‌ی قبلی در ترکوندنت نا‌کام مونده و این بار می‌خواد انتقام دفعه‌ی قبلی رو هم بگیره، باد می‌شی و می‌رسی به اونجایی که دفعه‌ی قبل رسیده بودی، ولی ایندفعه چشات از حدقه بیرون نمی‌زنه و دیگه احساس انفجار نداری، یه احساس راحتی و حتی سبکی، اونقدر بزرگ شدی که حتی می‌تونی بیش از چند هزارتا از همنوع‌های بنفش و براق و محکمت رو تو خودت جا بدی، بعد یارو دهنه‌ات رو گره می‌زنه و رهات می‌کنه، و تو همینجوری که به سمت بالا می‌ری به بادکنکای بنفش و سفت و براق توی دست بچه‌ها نگاه می‌کنی که هی تو نظرت کوچیک و کوچیک‌تر می‌شن...

چرا الان، اون قدیما

من بارها از زیستن در این دنیا نالیده‌ام تا آنجا که اطرافیان را از خود بیزار کرده‌ام و برای آنها علامت سوال بزرگی ساخته‌ام از خودم که گاهی حتی ممکن است من را انسانی ضعیف یا بیمار فرض کرده‌اند که تاب زیستن در جهانی چنین زیبا را ندارم. اما بگذارید از آنچه بگویم که گاهی همچون یک بختک بر سینه‌ام می‌افتد و تا چندین روز چنان فشار می‌آورد که نفس را به شماره می‌اندازد. بگذارید از جهالت انسان بگویم، آنچه زیستن در این خوکدانی را هر چه غیرقابل تحمل‌تر و سلوک با انسان‌نما‌ها را هرچه مهوع‌تر می‌نماید. جهالتی که خود، بیش از هر‌ آنکه دیده‌ام، به آن دچارم و از آن عذاب می‌کشم.

اخیرا هرچه می‌گذرد، من نسبت به زمانی که در آن به دنیا آمدم متاسف‌تر می‌شوم. دلم قدیم را می‌خواهد:

همه چیز قدیم‌ها جور دیگر بود. دلم می‌خواست در قونیه زمان مولانا به دنیا می‌آمدم، در حالی که پسر بچه سبک‌سری بودم که هر روز به هوای دیدن مجنونی‌های مولانا، به بازار می‌رفت و کنار دکان صلاح‌الدین زرکوب می‌نشست، منتظر، که کی مولانا روح قابلش را می‌آورد تا به پیر ارائه کند تا فرزند کلام، بارور شود و در میان بازار، طره کلام محبوب را به دست گرفته و "رقصی چنین میان میدانم آرزوست" را محقق کند. دلم می‌خواست زمان پیامبر می‌بودم و در شب‌های سرد بیابان‌های شبه‌جزیره، کنار صخره‌ای در نزدیکی غار حرا، کمین می‌نشستم و حال "یایها المزمل"ی پیامبر را در آن زمان که از خوفِ جلالِ ربِ قاهرِ جبار، از غار، به حال احتضار، به در می‌شد و تا به منزل افتان و خیزان، به در و دیوار می‌زد، نظاره می‌کردم. دلم می خواست در آن لحظه که خدا در  باب ال، دروازه خدا، از فراز نردبانی که زمین را به آسمان می‌دوخت، بر یعقوب متجلی شد و به او ارض موعود را وعده کرد، من نیز آنجا می‌بودم و از دروازه، درهایش را برای متشرعان باقی‌ میگذاشتم و آنچه در پس دروازه بود را جستجو می‌کردم. دلم می‌خواست زمان ابراهیم خلیل می‌بودم، جایی ما بین آسمان و زمین، بعد نظاره می‌کردم که چطور رب، خلیلش را، درگیر یکی از آن بازی‌های مقتدرانه ربوبی خود می‌کند، در حالی که ابراهیم از حب فرزند، در خود می‌پیچد و خود را ناگزیر از اجرای حکم رانده شده می‌یابد، خدا از آن سو، در آسمان، به همه این بازی، عالمانه می‌خندد و با سرانگشتان اراده خویش، مقدرات را مقتدرانه مرقوم می‌کند.

همه چیز قدیم‌ها جور دیگری بود، دیگر نه ال رخ می‌نماید نا بابی از ال به روی خلق گشوده می‌شود. دوره تیرگی و تباهی‌ست. مجنونی‌ها به سر آمده و انسان‌ها عاقل شده‌اند، انسان‌های عاقلی که جهان خدا بنیاد را استهزاء می‌کنند و جهانی از نو بر مفکره خویش بنا می‌کنند.

از جهان سیمان و تعقل می‌ترسم...

هفتان


در این لحظات که این جملات را می‌نویسم، دهانم باز و چشمانم گرد است و متعجب از آنچه می‌خوانم: "هفتان فیلتر شد"

تنها می‌توانم بگویم، افرادی که مبادرت به فیلتر کردن هفتان نمودند هیچ کس را جز خود محدود نکرده‌اند. کار ایشان مصداق کشیدن دیوار به دور خود است، که با گسترش این فیلترینگ هر چه بیشتر این دیوار خودساخته را تنگ می‌کنند.


 

با تو

اشتباه نکن

نه این چشم‌ها می‌خندند

و نه دیگر می‌توانم

با بست‌هایی که لبم را فشرده‌اند

تو را به زندگی بکشانم

نخواستن شهامت می‌خواهد 

 

به فکر صداها و لب‌ها و اشک‌ها نیستم

چه اهمیت دارد زاویه‌ی تابش خورشید به زمین،

وقتی که نباشی

تا با تو فریاد بزنم

تا با تو سر بکوبم به دیواری

که زخم‌های‌اش را روی پیشانی‌ام حک می‌کند 

  

اشتباه نکن

پیش از تو مرده‌ام

فقط می‌خواهم

با تو دفن شوم

بوی عیدی ، بوی توت ، بوی کاغذ رنگی


بوی عیدی، بوی توت، بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی، وسط سفره‌ی نو
بوی یاس جانماز ترمۀ مادر بزرگ

با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در می‌کنم

شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه‌ی عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده‌ی لای کتاب

با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در می‌کنم

فکر قاشق زدن یک دختر چادر سیاه
شوق یک خیز بلند از روی بُته‌های نور
برق کفش جفت شده تو گنجه‌ها


با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در می‌کنم

بوی باغچه، بوی حوض، عطر خوب نذری
شبِ جمعه، پی فانوس، توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی، هوس یه آب‌تنی

با اینا زمستون‌و سر می‌کنم

با اینا خستگیمو در می‌کنم



ادامه مطلب ...