انسان شریف

پینوکیو . آدم باش . آدمک نمی‌خواهم.

انسان شریف

پینوکیو . آدم باش . آدمک نمی‌خواهم.

شکوفه

چشمان تو

ریشه دار تر از هر گل سرخ است

و حتی باران هم
چنین دستان کوچکی ندارد

شکوفه صدایی ست که جسم دارد ....

مشغول بستن چمدانم بودم

تب داشتی

جای تو نشست لب حوض

خودش را پرت کرد توی آب

ما فقط توپ کودک همسایه را دیدیم!

و صدایی را از پشت در شنیدیم

که می گفت

اجازه!

توپ ما افتاده تو خونه ی شما!

 

لبخند زد

با لب های در و دیوار

به من

که

مثل مسافری که از اتوبوسش جا مانده است

جا مانده ام

با تار مویی در شانه ام

با قطره خونی

گوشه سر آستینی که دگمه اش را می دوختم

و با رفتنم

در دست های تو

که می لرزند

و با وسواسی که  مرا لمس می کردی

آلبوم عکس ها را ورق می زنند

*

مرگ

در لباسی که می پوشی

هر روز

سپید تر می شود!

ساعت دوازده

عقربه ها روی هم افتادند

جنازه ی من

روی تخت خواب!

ساعت

دوازده گلوله به سرم شلیک کرده بود

که نیمه شب از تنم بلند شد!

خودت بودی

گوشواره هایت هنوز

تکان می خورد

واز نگاهی که به پایین انداخته بودی

می شد حدس زد

تمام شب را٬ باران خواهد گرفت

روی سینه ام ...سرش را

دست در موهایش کشیدم

رد انگشت هایم بر موهای تو

خطی شد

که هر ستاره

پس از مرگش میکشد

شب

باران

موهای تو

شوخی غم انگیزی ست

که هی با هم جا عوض میکنید و من

درد میکشم شما را

در سرم

سینه ام

سرانگشت هایم!

 

ساعت دوازده است

بخند

بلندتر بخند

قطار گلوله هایی که هر شب از ذهنم می گذرد

تنها از خنده های تو

منفجر می شود!

«زندگی حقیر

«زندگی حقیر من آنقدر ساده و آرام است که در آن، جمله ها حادثه هایند.» فلوبر

  وقتی مجموعه داستان «پونز روی دم گربه» را می خوانیم و به دقتِ نویسنده در کشف «جزییات» و روزمرگی آدم ها توجه می کنیم، درمی یابیم که او با هوشیاری تمام جزییات و روزمرگی آدم هصای واقعی را، در زندگی خصوصی خودش، «علامت گذاری» کرده است. وسواس زنانه، نه تنها در رفتار و کردار زن ها، بل شیوه برخورد مردها نیز، از نظر دور نگه نداشته. و این یعنی که آیدا مرادی آهنی نسبت به دیدگاه زنانه اش هیچ تعصبی به خرج نداده تا مسیر اغراق آمیز فمینیستی را پیش گیرد. همین استقلال فکری باعث شده تا به تناسب هر انسانی که در داستان هایش حضور دارد همان رفتار طبیعی را منعکس کند.
    در اغلب داستان های این دهه و دهه های پیش، اغلب شخصیت های مطرح در داستان ها، معنای وجودی خود را به سختی بیان می کنند. در آن آثار به این دلیل که اندیشه همزمانی در تصویرکردن آدم ها، به گونه یی قدرت معنایی خود را از دست می داد، گویی پوششی مه آلود پیکر شخصیت ها را در خود می گرفت و آنها را دور از دسترس نگه می داشت. خلاصه نویسی و ایجاز در نگاشتن رفتار و کردار شخصیت های محوری، یکی از رویکردهای موفقیت آمیزی است که ریزبافت بودن داستان را به تناسب رفتارها گسترش می دهد. در این مسیر زبان طبیعی آدم ها معناپذیر می شود. اینکه چگونه می توانیم به کشف جزییات بپردازیم و علامت گذاری این جزییات تا چه اندازه در دریافت ما از داستان دخیل خواهد بود، برمی گردد به انتخاب قطعاتی که نشان هوشمندانه نویسنده را در خود دارد. در نتیجه، بدین سان، متن، ابزار ارجاع ما می شود به درون فضاهای بسته و ناشناخته یی که پس پشت هر متنی انتظار می کشد. و لزوما ما را به معناهایی می رساند که ریز ریز پدیدار می شوند. این معناها با نشانه های خود عیان می شوند. نشانه ها زمانی معناپذیر می شوند که ما اندیشه یی را در درون آنها پنهان کرده باشیم که این خود عقب راندن حصارها و موانع نوشتاری است. به گفته جان بارت: «آزادی آدمی در این است که برای چیزها نشانه می آفریند»، این نشانه ها شناخت و درک ما را نسبت به احوالات ویژه انسان معناپذیر می کند. در داستان «داغ انار»، مردی ادای پدرش را درمی آورد تا کمی از جربزه او را قاطی رفتار جنون آور خود کند. نویسنده با دقت این برادر را به بازی می گیرد تا با داشتن آن همه خصلت های فردی بتواند با سواستفاده از صدای پدر به بازی بزرگان وارد شود و قرب منزلتی برای خودش دست وپا کند. چیز خوبی که در اغلب داستان های مرادی دیده می شود این است که مرکز روایت را به تناسب موضوع بین آدم ها پخش می کند و از همین روست که در خلق بعضی از شخصیت ها غلو نشده است و هرکس بنا به سهمی که دارد دیده می شود. در داستان «زیر آب، روی لجن ها» جزییات پیش پاافتاده در زندگی روزمره، اهمیت می یابند. نویسنده هوشیارانه این جزییات را در جای جای داستان خود می نشاند تا تصاویر بصری اش عمیق و قابل قبول شود: «ایستاده بود جلو جارختی. طبق معمول با سر ناخن، پرزهای ابرویش را که کمی ضدآفتاب روی شان ماسیده بود پاک می کرد.»(ص46). از سویی دیگر توصیف ها نیز همه بکرند و در حد ایجاز به خوبی مطرح شده اند: «پنجره بخیه شکل و دوتا چنار بی رمق تنها دکور این خانه اند: به اضافه حوضی که…» (ص48) مساله جالبی که در اغلب داستان ها اتفاق می افتد عدم علاقه نویسنده به گره گشایی بعضی از رازهاست که گاه در گوشه یی از داستان ها ظاهر می شود و به آرامی در مخاطب ته نشین می شود. گرچه این رازهای سربه مهر مخاطب را مدت ها به خود مشغول می دارد و شاید تا حدودی او را نگران روند داستان کند، اما هرگز صدمه یی به تکنیک زیبای روایی داستان ها وارد نمی سازد. اما مرادی گذشته از خلق فضاهای رئال در نمایش فضاهای ذهنی و وهمی هم می تواند موفق باشد. دو داستان آخر: «حق السکوت» و «گنج دیواربست» که سویه های ذهنی شان تلخ و دردآور است، از پیچ وخم روایت ها جان سالم به در برده اند. «حق السکوت» داستانی تخیلی است که بیشتر به یک فیلمنامه می ماند. تصاویر به دقت کنار هم گذاشته می شود و از مجموعه آنها یک ضرباهنگ خاص در کل داستان تنیده می شود. انتخاب مکان و زمان در راستای همان ذهنیت های روان پریش، که یک جورهایی آناتومی مالیخولیایی آن را تکمیل می کند، به درستی صورت گرفته است. دقت نویسنده در رسیدن و نشان دادن حس مشترک دوقلوهای داستان ستودنی است. در داستان «گنج دیواربست»، نیز به وضوح همین گرایش ذهنی دیده می شود. این داستان برشی از یک اتفاق ذهنی است. مکان با واژه «ساخلو» که واژه یی است ترکی و به معنای پادگان می آید، خود کارکرد خوبی را در داستان به جا می گذارد. اینکه نویسنده از واژه «پادگان» جدا می شود تا «ساخلو» را جایگزین سازد جای بحث دارد. من گمان می برم وقتی نویسنده از فضاهای رئال کنده می شود، و در دنیای ذهنی و فراواقعیتی غوطه ور می شود، به نوعی رهایی از قید و بندهای سنتی داستان سرایی به سراغش می آید. اینکه نمی دانیم در کجا قرار گرفته ایم، و نمی دانیم چرا این اتفاق ها دارد در داستان «گنج دیواربست» صورت می گیرد، خود مبین همان راز سربه مهری است که بارها به آن اشاره کرده ایم. رازهایی که قصد دارند ما را با متن درگیر کنند: رازهایی که همچون یک اتفاق ساده با ما همراه خواهند شد.

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

  

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

برای برفی که اب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به ارزوهای مهال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطردود لاله های وحشی

به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان

برای بفشیه بنفشه ها دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

تو برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم

تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم

اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های اسمان دوست می دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه

تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم 

 

" پل الووار ، ترجمه احمد شاملو " 

 

کجای این دنیا ، پشت کدامین پنجره می توان ایستاد و به تو فکر نکرد ؟.؟.؟