انسان شریف

پینوکیو . آدم باش . آدمک نمی‌خواهم.

انسان شریف

پینوکیو . آدم باش . آدمک نمی‌خواهم.

کلاغ هم پرپر

حال این روزهای ما نه شنیدنی‌ است، نه خواندنی. حال کلاغی است یک‌سره سیاه‌پوش که تا دهان باز می‌کند دیگران گوش‌های‌شان را می‌گیرند.

نگاه بی انتها

اندوه که از حد بگذرد جایش را می‌دهد به یک بی‌‌اعتنایی مزمن. دیگر مهم نیست: بودن یا نبودن؛ دوست داشتن یا نداشتن. آنچه اهمیت دارد کشداری رخوتناک حسی است که دیگر تو را به واکنش نمی‌کشاند. و در آن لحظه در سکوت فقط نگاه می‌کنی و نگاه می‌کنی و نگاه.

ولی، اما

برای آسیب دیدن باورهای‌ات همیشه پتک نیاز نیست.


بودم، نبودی

دیگر چه اهمیت دارد

دستانت باشند،

غسلم دهند،

دفنم کنند،

من نباشم

تو می آیی

تو می آیی

می دانم که می آیی...

تو را دیشب من از لحن عجیب بغض هایم خوب فهمیدم...

تو را بی وقفه از باران پاک چشمهایم سیر نوشیدم.

تو می آیی... می دانم که می آیی

و بر ابهام یک بودن نگین آبی احساس می بندی

و از تکرار پوچ لحظه های سرد تنهایی

مرا بر نبض پر کار شکفتن می نشانی...

تو می آیی... خوب می دانم

که پروانه نشانت را میان قاصدک ها دید

میان قاصدک هایی که از من تا نهایت! دور می شد...

تو می آیی و من از نگاه سرد آیینه شبیه مردی از جنس یک پرواز

میان گرمی دستان محرومم دوباره باز می گیرم...

تو می آیی خوب می دانم تو می آیی

و من را در حریم امن چشمانت به آرامش

به فردایی پر از شوق و تپش هایی مقدس ! می رسانی...

تو می آیی

خوب می دانم

تو می آیی...

سقف

تو فکر یک سقفم ، یک سقف بی­روزن

یک سقف پابرجا ، محکم­تر از آهن

 

سقفی که تن­پوش هراس ما باشه

تو سردی شب­ها لباس ما باشه

 

سقفی اندازه­ی قلب من و تو واسه لمس تپش دلواپسی

برای شرم لطیف آئینه­ها واسه پیچیدن بوی اطلسی

 

زیر این سقف با تو از گل از شب و ستاره می­گم

از تو و از خواستن تو می­گم و دوباره می­گم

 

زندگیمو زیر این سقف با تو اندازه می­گیرم

گم می­شم تو معنی تو معنی تازه می­گیرم

 

سقفمون افسوس و افسوس ، تن ابر آسمونه

 یه افق یه بی­نهایت ، کم­ترین فاصلمونه

 

تو فکر یک سقفم ، یک سقف رویایی

سقفی برای ما ، حتی مقوایی

 

تو فکر یک سقفم  ، یک سقف بی روزن

سقفی برای عشق ، برای تو و من

 

زیر این سقف اگه باشه می­پیچه عطر تن تو

لختی پنجره­هاشو می­پوشونه پیرهن تو

 

زیر این سقف خوبه عطر خود­فراموشی بپاشیم

آخر قصه بخوابیم اول ترانه پاشیم 

 

شعر : ایرج جنتی عطایی 

خواننده : فرهاد مهراد

اندر مصائب یک پازل

دیشب داشتم فیلم نیمه پنهان تهمینه میلانی رو، می‌دیدم.  هرچند فیلم ضعیفی بود، ولی حرف داشت.

من شخصاً همیشه آرزو داشتم که جو کشور اینطوری بود که مثلا کمونیسته میومد اعلامیه می‌چسبوند سینه دیوار، بعد یه کپله جمعیت گل دیوار وای‌می‌ستادن و اعلامیه رو داغ و داغ می‌خوندن بعد اسلامگراهه با کمونیسته بحث می‌کرد، اونوقت لیبراله می‌پرید وسط، هر دوتاشون رو رد می‌کرد و ... بعد اسلامگراهه که شب می‌رفت خونه، تو رخت‌خوابش تا صبح به این فکر می‌کرد که چطوری می‌شه در برابر نظریه جدید ماتریالیستی‌یه اون کمونیسته یه بدیل اسلامی ارائه کنه. بعد صب پا می‌شد می رفت دفتر بسیج دانشکده، آلترناتیو خودشو به بسیجی‌ها می‌گفت، اونقوت با هم چکش‌کاریش می‌کردن، یکی هم تند‌تند تایپ می‌کرد که تا ساعت 5 بعد از ظهر که همه تو خیابونن و دارن می‌رن خونه، اعلامیه جدید رو بچسبونه بغل اعلامیه دیروزی‌یه اون کمونیسته. اونوقت مثلا می‌شد بگیم که تو مملکت، اسلام داره نظریه‌پردازی می‌کنه و بنیاد تئوریک خودش رو جمع و جور می‌کنه.

بماند، اصلا کاری به این حرفا ندارم حقیقتش. یه نکته‌ای تو فیلم بود که من رو به فکر ننداخت! چون من قبلا به این مسئله خیلی فکر کرده بودم، در واقع فیلم من رو به نوشتن انداخت: پازل مفقوده!

تصور کنید شما یک تکه از یک پازل دو تکه‌ای هستید، بعد چون پازل یک تکه خیلی نافرمه و یه‌جوری‌یه، شما می‌گردین قسمت دوم پازل رو پیدا کنید تا به خودتون بچسبونید، بعد از اونجایی که پازل یک تکه خیلی نافرمه و یه‌جوریه، و از اونجایی که تکه دوم (اینجا "دوم" به معنای ارزش‌گذاری نیست) هم پیدا نمی‌شه، شما یک تکه نافرم پیدا می‌کنید، بعد اگر سمبه‌تون پر زور باشه، اون رو یه کم قیچی‌کاری می‌کنید، یا گاهی بخش‌هایی از خودتون رو قیچی می‌کنید، یا هر دوتاتون قیچی میشید، بعد یه جور آبرومندانه‌ای به هم می‌چسبید! تا اینجای کار مشکل خاصی نیست، اما...

اما شما یه روز خوب پاییزی که دارین تو خیابون قدم می‌زنین (چون بیشتر، پاییز‌ها روزهای خوب دارن) بعد یه دفعه می‌بینید یک تکه پازل داره از خیابون رد می‌شه که دقیقا با طرح اولیه پازل شما مچه (مچ، فیت، یا چیزی شبیه این) بعد شما قیافتون اینجوری می‌شه (یه جور ملنگ) بعد تمام رویا‌هاتون جلوی چشمتون از قبر بلند می‌شن و رژه می‌رن. خوب تا اینجای کار هم مشکلی نیست، مشکل از اونجایی شروع می‌شه که شما سعی می‌کنید خودتون رو به تکه دوم پازل رویا‌ها بچسبونید، اما نمی‌چسبید! چرا؟ چون الآن سال‌هاست که از چسبیدن اولیه شما به تکه‌ی موجود (مصلحتی) می‌گذره، شما خودتون همون اول یه سری خودتون رو قیچی کردین، اون یکی تکه، یه سری شما رو قیچی کرده، بچه پازل‌ها شما رو قیچی کردن، زندگی قیچی کرده، زمین قیچی کرده، زمان قیچی کرده، کلسوم ننه قیچی کرده... حالا که میاین بچسبین، دیگه نمی‌چسبین، چون شما همون پازل نیستید، یه پازل دیگه‌اید.

این درد، گویا، درد بی‌درمان همه دوران‌هاست. تکه‌ی شما زمانی پیدا می‌شه که شما دیگه تکه‌ی اون نیستید.

آدم‌ها، بسته به شخصیت‌شون، دراین لحظه، تصمیمات گونه‌گونی می‌گیرند. گروهی، ترجیح می‌دند به طرح ثانویه خودشون عادت کنند و از پازلی که هستند (شدند) لذت ببرند. اینها آدمهای بزدلی نیستند به هیچ وجه، در واقع انقلابی‌ترین کار رو همین افراد می‌کنند. اینها بر تمام هیاهو و جنگی که در درونشون به پاست، غالب می‌شند، چرا؟ چون دیگه اونها یک پازل منفرد نیستند، اگر اینها از پازل فعلی جدا بشن، در واقع خودخواهانه ترین و بولهوسانه‌ترین کار رو مرتکب شدند که از عهده‌ی هر حیوانی بر میاد. فراموش نکنید که پازل مقابل هم برای منطبق شدن بر شما، عظیم‌ترین خودقیچی‌گری زندگی‌اش رو انجام داده. بعیده که دیگه با پازل دیگری منطبق بشه.

اما گروهی اینطور فکر نمی‌کنند، که البته اونها هم دلایل قانع‌کننده‌ای برای خودشون دارن، البته مهمترین این دلایل این است که: "مگه ما چند بار به این دنیا میایم؟" سوال کلیدی‌ست که به نظر می‌رسه اونقدر قانع‌کننده باشه که دست فرد رو برای هرکاری باز بذاره.

این وسط، ساده‌ترین کار برای انسان‌های خود‌خواه و خود‌پرسته، چون از ابتدا، هیچ قیچی به خود نزدند، برای منطبق شدن خودشون با پازل اولیه (مصلحتی) پازل موجود رو کاملا قیچی‌کاری کردند تا مهیای چسبیدن به خودشون باشه. حالا با پیدا شدن پازل مطلوب، اونها که طرح اولیه خودشون رو کاملا حفظ کردند، به راحتی با پازل مطلوب مچ می‌شند. اینجا در واقع پازل موجود (پازل اولیه) هست که کاملا نیست و نابود می‌شه.

نکته‌ جالب در ناهمگونی سیر حوادث در بستر زمانه (چیزی که نیاکان ما از اون با عنوان چرخ گردون یا دست تقدیر، یاد می‌کنند) همیشه تکه‌ی موجود، زودتر از تکه‌ی مطلوب سر و کله‌اش پیدا میشه! این شاید حتی به نوعی سنت الهی باشه و یکی از روش‌های اعمال بازی‌های مقتدرانه و بی‌رحمانه ربوبی در عرصه نزاع اخلاقی خیر و شر، برای آزمون تفوق هریک بر دیگری در پلن جهان‌های صور خیالی و مادی. بی‌خیال!

البته این تبصره وارده، که بعضی از پازل‌ها (که کم هم نیستند) به علت بیماری روانی، تا پایان عمر، پازل مطلوب رو پیدا نمی‌کنند، لذا به همه‌ی تکه‌هایی که سر راه می‌بینند، می‌چسبند. اون بحثش جداست. هدف این حضرات، یافتن تکه مطلوب نیست، هدف آزمودن تمام تکه‌های موجوده!

به هر حال من هنوز در پیچ غمضه‌ی این مسئله غامض گیرم، نه من! حتی شما!

از نظر من اخلاقی‌ترین تصمیم، بهترین تصمیم و احساسی‌ترین تصمیم ساده‌ترین تصمیمه.